سلام بر معماران !!!

درک و بیان تفکر خلاقه

هومیوپاتی

علم هوميوپاتي رشته اي از (( طب کل نگر)) هدفش باز گرداندن تعادل و سلامتي بيمار در هر سه بعد جسم و ذهن و روان در يک زمان مي باشد.چيزي که در طب کلاسيک به طور جدا جدا به آن پرداخته و براي هر کدام ، پزشکان مختلف داروهاي مختلفي تجويز مي کنند.درک مفهوم ((انسان به عنوان يک کل))از اصول ضروري در درمان هوميوپاتي است و ريشه در اين نظريه دارد که علائم و بيماري ها به طور خود به خود بروز نکرده بلکه انعکاسي از چگونگي مقابله انسان(جسم فيزيکي و ذهن و روان) با استرس هاي موجود مي باشد.
علم هوميوپاتي به فراتر از شکايت فعلي بيمار،فراتر از برچسب يک بيماري (مثلا ميگرن يا اضطراب) يعني به کل علائم و رنجهاي که او تجربه مي کند،نظر دارد.لذا دارو را با منطق با خصوصيات فردي هر بيمارانتخاب و تجويز مي کند.اگر کل انسان را به صورت يک پازل تصور کنيم توجه به يک علامت به تنهائي ،مانند ديدن تنها يک قسمت کوچک از اين پازل مي باشد.هر چه به قطعات بيشتري از اين پازل بر پزشک هوميوپات آشکار شود، امکان يافتن داروئي که با کل علايم منطبق باشد،بيشتر است.
هومیوپاتی به عنوان شاخه ای از علم و روشی در درمان انواع بیماری؛ حدود 200 سال قبل، از سوی ساموئل هانومن پزشک آلمانی، بنیانگذاری شد و از سال 75 در ایران رواج پیدا کرد، دو سال بعد وزارت علوم تاییدیه ای مبنی بر اینکه پزشکانی که دوره هومیوپاتی را گذرانده باشند می توانند در ایران از این روش درمانی استفاده نمایید، صادر کرد.

مطابق با قانون اصلی این طب که «مشابه، مشابه را درمان می‌کند.» هر ماده‌ای که دربدن شخص تندرست یکسری نشانه‌های بیماری ایجاد کند درصورت تجویز به فرد بیمار باهمان علایم بیماری وی را درمان خواهد کرد، البته به شرط آنکه نشانه‌های موجود در بیمار و نشانه‌هایی که آن ماده دارویی می‌تواند ایجاد کند، تا حد ممکن همانند باشد.

بنابر بررسی های انجام شده اینطور به نظر می رسد که این علم گذشته از عمر 200 ساله خود از زمان ها قبل، رواج داشته است و این ادعا از نوشته های بقراط نتیجه می شود که گفته است: «داروی هر زهری خود آن زهر است و هر عاملی که بیماری ایجاد کند با استفاده از مشابه آن قابل درمان است.»

در طب هومیوپاتی بیمار و بیماری بعنوان یک کلّیت در نظر گرفته می‌شود و بیماری چیزی جدای از کلّیت فرد بشمار نمی‌رود. در این طب بر خلاف طب رایج تلاش می‌گردد تا به کمک افزایش قدرت و توانائی‌های درونی بدن و بهبود مکانیسم‌های فیزیولوژیک آن، علت بیماری‌ها برطرف گردد.

داروهای هومیوپاتی اغلب منشاء طبیعی دارند و از طبیعت بدست می‌آیند. این داروها با تحریک سیستم ایمنی وحیاتی بیمار، فرد را به سمت بهبودی سوق می‌دهد همچنین به گفته پزشکان این علم، داروهای هومیوپاتی اغلب موجب برطرف شدن علت بیماری می‌شوند پس می توان نتیجه گرفت این داروها برخلاف داروهای متداول شیمیایی اثرات بهبود دائمی دارند نه اثرات تسکینی.



در زیر گفتگوی اختصاصی جهان نیوز با دکتر نگین پورفاتحیان، پزشک هومیوپات آمده است که از زبان وی با این علم آشنا می شویم.

***

جهان- در شروع از جایگاه علم هومیوپاتی در ایران بگویید؟
جایگاه این علم بسته به نظر وزرایی است که در وزارت بهداشت منصوب می شوند، گاهی یک وزیر هومیوپاتی را رد می کند بعد در دوره دیگری وزیر دیگری می آید و آن را می پذیرد.
البته ما در صدد هستیم همان طور که دبیر خانه طب سنتی در وزارت بهداشت تشکیل شده، وزارت خانه این طب را هم به عنوان یک تخصص بپذیرد و هومیوپاتی بتواند جایگاه قانونی خود را بدست آورد.

جهان- جایگاه بین المللی هومیوپاتی را چطور ارزیابی می کنید؟
به نظر می رسد هومیوپاتی در عرصه بین الملل جایگاه بهتری نسبت به ایران دارد چون اولا این طب سرآغازش از آلمان است ثانیا حدود 200 سال از آغاز این علم در کشورهای اروپایی می گذرد اما در ایران هومیوپاتی شاخه علمی نوپایی است و می توان گفت تنها 10 سال از عمر آن می گذرد.بنابراین دور از ذهن نیست که این علم در عرصه بین الملل جایگاه قابل قبول تری نسبت به کشور ما داشته باشد.

جهان- وضعیت هومیوپاتی در کشورهای هم جوار ما چه طور است؟
غیر از امریکا و کشورهای اروپایی مانند انگلیس و آلمان، در هند و پاکستان که کشورهای همجوار ما هستند این علم دانشگاه دارد و به صورت تخصصی به آموزش پزشک متخصص می پردازد و هم اکنون بیش از یکصد هزار پزشک هومیوپات در هند مشغول به کار هستند.
در زمینه استفاده بیماران از این روش درمانی هم می توانم به جرات بگویم بیش از 60 % مردم جهان به خصوص آلمانی ها ترجیح می دهند از درمان های «آلترناتیو» و به خصوص هومیوپاتی استفاده کنند و این به دلیل حجم پایین دارو و هزینه پایین دوره درمان است.

جهان- در ایران هم دانشکده هومیوپاتی داریم؟
به طور قطعی نمی توانم با بله یا خیر این سوال را جواب دهم، تمام کلاس های هومیوپاتی در ایران برگزار می شود اما دانشگاه مستقلی به نام این علم وجود ندارد، در حا ل حاضر کلاس های هومیوپاتی به عنوان دوره های فوق برنامه برگزار می شود. برپایی این کلاس ها بر پایه اصول دانشگاهی است اما با این وجود هنوز به عنوان یک رشته دانشگاهی مطرح نیست.

جهان- با توجه به اینکه هومیوپاتی در ایران دانشگاه مستقلی ندارد و اغلب افراد از وجود چنین شاخه ای از علم بی اطلاع هستند، مراجعه مردم به این روش درمان چه طور است؟
امروزه خیلی از مردم دنیا ترجیح می دهند به جای استفاده از روش معمول درمان از طب های مکمل استفاده کنند و در این بین بیشترین مراجعان به طب های مکمل را در مورد هومیوپاتی داریم و این به دلیل نداشتن عوارض جانبی داروها و جواب گرفتن بیماران است.

جهان- فکر نمی کنید به دلیل اینکه خودتان پزشک متخصص هومیوپاتی هستید درمورد کیفیت این روش درمان اغراق می کنید؟
سوء تفاهم نشود، من قصد تعریف و تمجید یک جانبه از این علم را ندارم اما وقتی شما با یک روش درمانی روبه رو باشید که داروهای آن عوارض جانبی نداشته باشد، بتوانید برای انواع بیماریهایتان از یک پزشک استفاده کنید، تعداد دفعات خوردن دارو و حجم دارویتان خیلی کم باشد و برای تشخیص بیماریتان هم خیلی نیاز به انواع و اقسام آزمایشات نداشته باشید. حتما برای درمان بیماریتان آن را انتخاب می کنید.

جهان- بیشتر مراجعان هومیوپات در ایران چه قشری هستند؟
در کل می توان گفت افرادی که دید بهتر و تحصیلات مناسب تری داشته باشند و با مضرات درمان هایی که با استفاده از داروهای شیمایی انجام می شود آشنایی داشته باشند بیشترین مراجعان پزشکان هومیوپاتی هستند، اما اگر بخواهیم این موضوع را ریزتر کنیم می توان گفت بیشتر بیمارانی که از همه جا رانده شده اند و از چند نوع بیماری رنج می برند به عنوان یک تیر در تاریکی به پزشکان هومیوپاتی مراجعه می کنند، به دلیل هزینه کم این روش درمانی، قشر پایین جامعه (از نظر مالی) هم درصد زیادی از بیماران را تشکیل می دهند، افراد خارجی هم که آشنایی کامل با این شیوه درمان دارند برای کم شدن هزینه های درمانی ترجیح می دهند به پزشکان ایرانی مراجعه می کنند.

جهان-نحوه آشنایی بیماران با این روش درمان به چه صورت بوده است با توجه به اینکه این روش درمان خیلی هم شناخته شده نیست؟
درصد بالایی از افراد به توصیه بیمارانی که قبلا به این روش درمانی مراجعه کرده اند و از درمان خود راضی بوده اند، با این روش آشنا می شوند، عده ای دیگر هم به وسیله سمینارها و همایش هایی که به همین منظور برپا می شود با هومیوپاتی آشنا می شوند (البته تعداد این سمینارها خیلی هم زیاد نیست) عده ای هم از طریق دانشجویان ما، و البته یک تعدادی هم از طریق ارجاع پزشکان آلوپاتی به ما مراجعه می کنند.

جهان- یعنی تا به حال اتفاق افتاده است که یک پزشک، بیماری را به شما ارجاع دهد؟

بله خیلی از اوقات بیمارانی که چند نوع بیماری داشته اند و به نوعی می توان گفت از همه جا بریده اند، توسط پزشکانی که از این طب آگاهی دارند به ما ارجاع می شوند.

جهان- و این اقدام آن پزشکان نشان دهنده ضعف روش درمان آلوپاتی (روش معمول و رایج درمان) نیست؟

نباید اینطور به موضوع نگاه کرد، طبق مصوبه وزارت بهداشت پزشک مجاز است به هر روش درمانی که به آن مسلط باشد و بتوانند به کمک آن روش به بیمار کمک کند مجاز است از آن استفاده کند شاید در روش درمانی هومیوپاتی بسیاری از دانش های معمول پزشکی زیر سوال برود اما وقتی یک بیمار به اوج استیصال رسیده و پزشک روش درمانی خود را برای درمان او کارآمد نمی داند، ارجاع آن بیمار به یک روش درمانی دیگر اصلا ضعف او یا آن روش درمان را نشان نمی دهد بلکه این موضوع نشان دهنده قدرت و اطلاع آن پزشک از دیگر روش های درمانی است. همچنین تعهد کاری آن پزشک را نشان می دهد که برای مداوای بیمار خود از هر روشی استفاده می کند.

جهان- آیا بیمارانی که بعد از قطع امید از یک پزشک آلوپات به یک پزشک هومیوپات مراجعه می کنند، قطعا بهبود می یابند؟
خب این موضوع متفاوت است، در بعضی از بیماری ها، بهبود قطعی وجود ندارد و پزشک تنها به بهبود کیفیت زندگی بیمار قانع می شود (که البته این هم چیز کمی نیست)، یا اینکه مثلا زمان مرگ را عقب می اندازد و یا اینکه پیشرفت بیماری را به تاخیر می اندازد، و بیماری را کنترل می کند، و البته در تعدادی هم بهبودی کامل اتفاق می افتد.

جهان- تشخیص بیماری به چه صورتی است؟ گفته می شود حدود 40- 50 دقیقه هر ویزیت بیمار صرف تشخیص بیماری می شود؟
بله چون در این روش درمان تمام تلاش پزشک این است که دارویی برای بیمار تجویز کند که نزدیکترین چیز به فرد و مکانیزیم بدن او باشد، برای همین تجربه و دقت پزشک در تشخیص درست بیماری خیلی مهم است، شرح حال گیری درست از بیمار هم تاثیر زیادی در تشخیص دارد.

جهان- گفتید شرح حال گیری از بیمار، در صورتی که یک بیمار شرح حال اشتباهی از خودش بدهد تاثیر داروها روی بدن او به چه صورت خواهد بود؟
ببینید به همین راحتی ها مرحله تشخیص انجام نمی شود در صورتی که پزشک تشخیص دهد شرح حال بیمار اشتباه است و یا اینکه شک کند بیمار قصد فریب او را دارد و تنها برای سنجش قدرت درمانی اش به او مراجعه کرده از تجویز داروی اصلی خودداری می کند و فقط آب مقطر برای او تجویز می کند و یا مثلا دوز پایینی از دارو را تجویز می کند که هیچ تاثیر سویی در بیمار ندارد و یا از روش های دیگری برای این امر استفاده می کند خلاصه اینکه تا پزشک به نظر قطعی در مورد تشخیص بیمار نرسیده باشد داروی اصلی را برای بیمار تجویز نمی کند.

جهان-همان طور که خودتان هم می دانید هر علمی بعد از تولد پیشرفت هایی دارد آیا این موضوع درباره هومیوپاتی هم صادق است؟

یک سری اصول ثابت در هومیوپاتی هست که از قبل وجود داشته و هنوز هم به همان ترتیب وجود دارد اما در هومیوپاتی هم مانند هر علم دیگری یک سری تئوری ها و راهکارهایی بعدا به آن اضافه شده است. در مورد داروهایی که استفاده می شود هم این امر صادق است.

جهان- به عنوان کلام آخر صحبت خاصی دارید؟
روی سخنم با همه است چه مسئولین و چه بیماران و چه افراد دیگر، فقط اینکه قبل از اینکه چیزی را بهش برسید با آن مخالفت نکنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1390ساعت 6:52 PM  توسط هادی برهانی  | 

آسمان را چگونه می بینی؟

شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي

شب هولمز بيدار شد و آسمان رانگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟

واتسون گفت: ميليونها ستاره مي بينم .

هولمز گفت: چه نتيجه ميگيري؟

واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.

از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم كه ماه در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد.

از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.

شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه چادر ما را دزديده اند!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 11:39 PM  توسط هادی برهانی  | 

دانایی

بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ." 
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. 
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. 
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. 
شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! " 
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 1:53 AM  توسط هادی برهانی  | 

مهندسی که فیلسوف شد

گزارشى از انديشه ها و آراى ويتگنشتاين
پرونده:Wittgenstein2.jpg 

مهندسى كه فيلسوف شد
(روزنامه شرق احمد رضا همتی مقدم)

 

يكى از نوابغ فلسفه كه به حق مى توان او را فيلسوفى مولف در قرن بيستم ناميد «لودويگ ويتگنشتاين» است. نابغه اى كه در مدت زندگانى اش دو دوره فلسفى متفاوت را پشت سر گذاشت و آثارش در فلسفه زبانى و تحليلى تاثيرات عميقى در ميان فيلسوفان هم عصر و بعد از خودش به وجود آورد. ويتگنشتاين در 1889 در وين چشم به جهان گشود و در سال 1908 به انگلستان رفت تا دانشجوى بخش مهندسى دانشگاه منچستر شود. در آنجا به تحقيق در علوم هوانوردى پرداخت اما مطالعه رياضى لازم براى آن تحقيق باعث شد به مبانى رياضيات علاقه مند شود. در سال 1911 به كمبريج آمد تا زير نظر «راسل» مبانى رياضيات بياموزد و همانجا تحت تاثير او به فلسفه روى آورد. اولين مقاله فلسفى او را كه «راسل» خواند شكى برايش نماند كه با نابغه اى روبه رو است.
ويتگنشتاين در طول زندگى اش فقط يك كتاب خود را به چاپ رساند و آن هم «رساله منطقى- فلسفى» بود. او اين كتاب را پس از چند سال يادداشت بردارى در آگوست 1918 يعنى هنگامى كه در ارتش اتريش خدمت مى كرد به پايان رساند و در نوامبر همان سال كه به اسارت نيرو هاى ايتاليايى در آمد دست نويس آن را به همراه خود به اردوگاه اسرا برد و بعداً از آنجا براى «راسل» فرستاد. متن آلمانى كتاب او در سال 1921 و ترجمه انگليسى آن كه به پيشنهاد «مور» نام لاتينى بر آن نهادند در سال 1922 به چاپ رسيد. او معتقد بود كه اين كتاب راه حلى پايانى براى مسائل فلسفى است بدين لحاظ بعد از انتشارش به مدت ۸ سال از فعاليت هاى آكادميك كناره گرفت و مابين سال هاى 1920 تا 1926 در روستاهاى دور دست اتريش به تدريس در دبستان پرداخت. در سال 1929 او تصميم گرفت به «كمبريج» بازگردد و مصمم شد تقاضاى دكترا از كمبريج كند و «رساله منطقى- فلسفى» را كه شهرت جهانى پيدا كرده بود به عنوان تزش معرفى كرد. «راسل» و «مور» از او امتحان شفاهى گرفتند و «مور» چنين گزارش داد: «نظر شخصى من اين است كه تز آقاى ويتگنشتاين اثرى نبوغ آميز است و هر چه كه باشد يقيناًَ مطابق سطح لازم براى دكتراى فلسفه كمبريج است.»
از همان سال 1929 او شروع به رد نتايج كتاب «رساله» كرد و بيش از ۲۵ سال برسر كتاب دومش كاركرد و نهايتاً موضع جديدى را اتخاذ كرد كه در كتاب «پژوهش هاى فلسفى» كه بعد از مرگش منتشر شد انعكاس يافت. اثرى كه به تصديق بسيارى از صاحب نظران يكى از مهمترين و تاثير گذارترين آثار فلسفى قرن بيستم است. بدين ترتيب بايد گفت «ويتگنشتاين» يگانه فيلسوفى است كه دو بار در انديشه فلسفى انقلاب به پا كرده است.
او در «رساله» (ويتگنشتاين متقدم) معتقد بود هدف فلسفه توضيح منطقى انديشه است و در پژوهش هاى فلسفى -(ويتگنشتاين متاخر) بر اين باور بود فلسفه نبردى بر عليه سرگردانى هوشمند ما به وسيله زبان است.
• ويتگنشتاين متقدم
آموزه هاى ويتگنشتاين در «رساله منطقى- فلسفى» پژواكى از نظريه «اتميسم منطقى» راسل است كه پوزيتيويست هاى منطقى و ديگر پيروان تحليل زبانى در اين دوره را تحت تاثير قرار دارد.
قصد «راسل» از گزينش «منطقى» تحكيم اين موضع بود كه از طريق تحليل مى توان حقايقى بنيادى درباره چگونگى كاركرد هر زبانى را كشف كرد و اين كشف هم به نوبه خود ساختار بنيادى آنچه را كه زبان به قصد توصيفش به كار مى رود نشان خواهد داد؛ و مقصود او از كلمه اتميسم اين بود كه ماهيت ذره اى نتايج را برجسته سازد. ويتگنشتاين در «رساله» هدف خود را قرار دادن حدى براى ابراز تفكرات و حل مسائل فلسفى از طريق فهم صحيح زبان معرفى مى كند.غرض او از مسائل فلسفى، مسائلى نظير رابطه ميان زبان و واقعيت، ماهيت منطق، مفهوم عدد، عليت و استقرا و پرسش هاى مربوط به امور اخلاقى، دين و زندگى بود.از ديدگاه ويتگنشتاين متقدم آنچه قابل بيان كردن است معادل آن چيزى است كه انديشيدن درباره آن امكان پذير است در نتيجه با درك منطق زبان امكان حل مسائلى كه ناشى از عدم فهم صحيح زبان است فراهم مى آيد. آموزه هاى رساله را مى توان در پنج اصل صورت بندى كرد:
۱- زبان از قضاياى پيچيده اى تشكيل شده است كه مى تواند از طريق تحليل به قضاياى كمتر پيچيده تجزيه شود تا در نهايت به قضاياى بنيادى يا ساده برسيم.
در واقع زبان بايد درپى تحليل به عناصرى نهايى تجزيه شود كه ديگر به اجزاى سازنده كوچك ترى تجزيه پذير نيستند. در اين حالت زبان مشتمل بر قضاياى بنيادى است كه تصوير واقعيتند و ادات منطقى آنها را به هم وصل مى كند تا قضاياى مركب را پديد آورند.
در بند ۲۲/۴ رساله آمده است «يك قضيه بنيادى شامل نام هاست، اين قضيه شبكه اى يا رشته اى از نام هاست» و در توضيح اسم در بند ۲۰۳/۳ مى نويسد: «يك نام يعنى شى، شى معنى آن است». بنابراين قضاياى بنيادى، تركيبى از زنجيره هايى از نام ها هستند كه به مفهومى دقيقاً منطقى درك مى شوند و تمام قضاياى معنى دار ديگر با اين قضاياى بنيادى ساخته مى شوند. قضاياى بنيادى به لحاظ تشبيه با شيمى، قضاياى اتمى هستند و قضاياى مركب، قضاياى مولكولى.
۲- متناظر با اصل اول، جهان هم از واقعيات پيچيده اى تشكيل يافته است كه مى توان از طريق تحليل در نهايت به واقعيات اتمى ساده آن برسيم كه جهان كليتى از اين واقعيات ساده است.
وقتى زبان بايد در پى تحليل به عناصر نهايى تجزيه شود كه به اجزاى سازنده كوچك تر قابل تجزيه نيست، چون زبان بازنمايى واقعيت است پس جهان هم بايد متشكل از امورى واقعى باشد كه به تمامى بسيط اند. در سطح زبانى قضاياى اتمى ساده ترين احكامى هستند كه مى توان درباره جهان صادر كرد و واقعيت هاى اتمى مركب از اشياى ساده اند (همانند قضيه بنيادى كه مركب از اسم هاست و اسم يعنى شى)كه مى توانند به مفهوم دقيقاً منطقى درك شوند. كه اصل بعد جمع اصل يك و دو است.
۳- ماهيت زبان نيازمند قضاياى بنيادى است و قضاياى بنيادى يا اتمى به لحاظ منطقى واقعيات اتمى را تصوير مى كند.اين نظريه كه به «نظريه تصويرى معنا» شناخته مى شود، جان كتاب رساله منطقى- فلسفى است. برطبق اين نظريه، زبان تصوير واقعيت است و واقعيات در زبان منعكس مى شوند به عبارت ديگر ساختار زبان ساختار جهان را باز مى تابد. ويتگنشتاين در دوره متقدمش جهان را متشكل از اشيايى بسيط، مجزا و بدون تغيير مى داند كه تنها روابط ميان آنها دستخوش تغيير مى شود و وضع و حالت هاى تازه اى پديد مى آيد. اين وضع و حال ها (States Of Affairs) زمينه ساز ايجاد امور واقع مى شوند كه جهان از آنها به وجود مى آيد. از ديدگاه او ميان جهان و زبان تناظرى يك به يك حاكم است يعنى اتم ها يا اشياى بسيط سازنده عالم، به وسيله نام ها و اسم ها در زبان بيان مى شوند و وضع و حال ها در قالب قضاياى بنيادى يا اتمى؛ توصيف امور واقع نيز به وسيله قضاياى مركب صورت مى گيرد كه از به هم پيوستن قضاياى بنيادى پديد مى آيند. در نتيجه از ديدگاه او جهان عبارت است از وضع و حال هاى موجود. پس مى توان ديدگاه ويتگنشتاين متقدم را اينگونه نشان داد كه امور واقع همان قضاياى مركب، وضع و حال ها قضاياى بنيادى و اشياى بسيط همان اسم ها هستند.
۴- برطبق نظريه تصويرى معنا تنها قضايايى كه واقعيات را تصوير مى كنند يعنى قضاياى علمى معنا دار هستند.
ويتگنشتاين در بند ۵۳/۶ رساله مى نويسد: «روش درست در فلسفه در واقع چنين خواهد بود چيزى نگويى مگر آنچه كه بشود گفت يعنى قضاياى علم طبيعى، يعنى چيزى كه هيچ ربطى به فلسفه ندارد و هر گاه كه كسى بخواهد چيزى ما بعد الطبيعى بگويد برايش اثبات كنى كه نتوانسته به برخى علائم در قضايايش معنى بدهد هرچند كه اين كار آن فرد را راضى نخواهد كرد، اين روش تنها روش اكيداً درست است.»
بنابراين در نزد ويتگنشتاين روش صحيح در فلسفه اثبات اين معنى است كه هر قضيه متافيزيكى خاص، بى معنى است. البته او بعداً نظريه معنى دارى خود در «رساله» را نقد كرد و از آن دست كشيد. البته نظريه معنى دارى او دنباله منطقى همان اصول پيش است.

5- قضاياى متافيزيكى، اخلاقى و الهياتى اظهاراتى هستند كه به لحاظ تجربى قابل شناخت نيستند چون اين قضايا، ارتباطى با آنچه كه مى توان تجربه كرد ندارد. ويتگنشتاين براين باور بود كه رساله منطقى- فلسفى از طريق آنچه كه درباره زبان و جهان بيان كرده است اخلاق و دين را به منزله امورى كه تنها مى توانند خود را ظاهر سازند و نمايش دهند اما توصيف پذير نيستند، روشن ساخته است. از ديدگاه او اخلاق و الهيات امورى هستند كه نمى توان بيانشان كرد. آنها خود را آشكار مى سازند و در واقع امر راز آميز هستند. در بند ۴۲/۶ از رساله مى نويسد: «بنابراين ممكن نيست كه قضاياى اخلاقى وجود داشته باشند، قضايا نمى توانند چيزى را كه والاتر است ابراز كنند» و در بند ۴۲۱/۶ مى گويد: «آشكار است كه نمى توان اخلاقيات را به زبان آورد. اخلاقيات متعالى هستند» همچنين در بند ۰۰۳/۴ رساله آمده است: «غالب قضايا و پرسش هايى كه در آثار فلسفى ديده مى شوند، كاذب نيستند، بلكه بى معنى هستند. بنابراين ما به پرسش هايى از اين دست نمى توانيم پاسخ دهيم بلكه تنها مى توانيم اثبات كنيم كه بى معنى هستند و تعجب آور نيست كه عميق ترين مسائل فى الواقع اصلاً مسئله نيستند.»
• ويتگنشتاين متاخر
ويتگنشتاين در دوره دوم فلسفى خود بر اين باور بود كه برخى از ديدگاه هاى «رساله» اشتباه است. نقد او از «رساله» منجر به اصول جديدى شد كه در كتاب «پژوهش هاى فلسفى» منعكس شد. او در اين كتاب نظريه تصويرى معنا را مورد انتقاد شديد قرار مى دهد و آراى خود را از بسيارى لحاظ نقطه مقابل نظريه اتميسم منطقى مى داند. او توجه خود را به نقشى كه زبان در شكل دادن به شخصيت آدمى و در تعامل ميان افراد يك جامعه بازى مى كند، معطوف داشت. از اين جهت كل محتواى «پژوهش هاى فلسفى» بررسى در باب ماهيت زبان و جامعه و ارتباطات پيچيده ميان آن دو است. آموزه هاى او در «پژوهش هاى فلسفى» را مى توان بدين صورت خلاصه بندى كرد:
۱- واژگان به مانند ابزارها هستند. همچنان كه ابزارها براى كاركردهاى مختلف به كار برده مى شوند، واژه ها يا بيان هاى زبانى نيز براى كاربردهاى مختلف به كار گرفته مى شوند. اگرچه برخى قضايا براى تصوير كردن واقعيات استفاده مى شوند اما برخى ديگر چنين نيستند.
در نظريه اتميسم منطقى زبان واجد نوعى ساختار نهفته ضرورى و نسبتاً ساده تلقى مى شد كه وظيفه آشكار ساختن آن به عهده فلسفه است. ويتگنشتاين در حقيقت اين فرضيه را مورد حمله قرار مى دهد. او در پژوهش هاى فلسفى بر اين اعتقاد است كه زبان همانند ابزار يا آلتى است كه مى تواند براى مقاصد بى شمارى استفاده شود. در نتيجه هر تلاشى براى تعيين چگونگى كاركرد زبان به كمك تنظيم تعداد اندكى از قواعد، به مانند آن است كه بگوييم ابزارى نظير پيچ گوشتى فقط براى باز كردن و بستن پيچ كاربرد دارد و از ياد ببريم كه پيچ گوشتى به خوبى مى تواند در باز كردن در قوطى ها يا چفت كردن پنجره ها هم به كار مى رود.
او در دوره متقدمش بر اين باور بود كه زبان بايد ساختارى انعطاف ناپذير داشته باشد و بدون قواعد هيچ زبانى ممكن نيست. اما در دوره متاخر اين عقيده را ابراز كرد كه قاعده به صرف خود امرى بى جان است. به مانند كسى كه خط كشى در دستش است و كاربرد آن را نياموخته باشد. قواعد نمى توانند كسى را مجبور كنند و حتى نمى توانند او را هدايت كنند مگر آن كه فرد بداند كه چگونه آنها را به كار برد. شناخت اين انعطاف پذيرى زبان ويتگنشتاين را به اصل دوم مى رساند.
۲- افراد درگير بازى هاى زبانى مختلفى هستند. مثلاً دانشمندان درگير بازى زبانى متفاوتى نسبت به الهيون هستند و معناى قضيه بايد در زمينه آن فهميده شود يعنى برحسب قواعد بازى اى كه قضيه جزيى از آن است. منظور از بازى زبانى نوعى فعاليت اجتماعى قاعده مند است كه در آن كاربرد زبان نقش اساسى دارد. در بند ۷ كتاب «پژوهش هاى فلسفى» مى نويسد: «كل زبان، شامل زبان و اعمالى را كه در آن بافته شده است، بازى زبانى مى نامم». و در بند ۲۳ مى گويد: «منظور او از بازى زبانى در اينجا، برجسته ساختن اين واقعيت است كه سخن گفتن به زبان بخشى از يك فعاليت يا بخشى از يك صورت زندگى است».ويتگنشتاين با مثال مشهورش درباره استاد و وردست در ساختمان سازى، مفهوم بازى زبانى را توضيح مى دهد. استاد مثلاً فرياد مى زند «نيمه» و وردست بايد يك «نيمه» بياورد. سخن ويتگنشتاين اين است كه معنى كلمه «نيمه» را كاربردش در فعاليتى كه استاد و وردست انجام مى دهند تعيين مى كند. به عبارت ديگر آدمى زبان را در درون يك جامعه و در جريان آنچه ويتگنشتاين از آن به عنوان «شكل زندگى» ياد مى كند فرا مى گيرد. معانى واژه ها كاربرد آنها در حوزه عمل اجتماعى است، مفاهيم نيز كه به وسيله واژه ها بيان مى شوند در چارچوب «بازى هاى زبانى» و ظرف تعامل اجتماعى معنا و محتواى خاص خود را مى يابند.
۳- زبان شخصى و خصوصى امكان پذير نيست و در اين خصوص تجارب شخصى به همان اندازه تجارب بيرونى بى فايده اند. ويتگنشتاين از مفهوم درد به عنوان مثال خوبى از تجربه درونى براى ابطال زبان خصوصى استفاده مى كند. او از طريق بررسى كاربرد زبانى درد نشان مى دهد اين واژه معناى خود را نه از طريق رجوع به درون بلكه با توجه به محيط پيرامون پيدا مى كند. از ديدگاه او تجربه هاى شخصى نمى توانند منشا توليد مفاهيم عمومى و ايجاد زبان مشترك براى تفهيم و تفاهم ميان آدميان باشند. ويتگنشتاين بر اين باور است كه از طريق اشاره اى نمى توان زبان را فراگرفت و اگر كسى بخواهد بدين طريق زبان بياموزد بايد از قبل بر بخشى از زبان، يعنى بازى زبانى اشاره كردن، احاطه داشته باشد.او تعريف از طريق اشاره را هم در مورد امور بيرونى و هم در مورد امور درونى مانند درد صحيح نمى داند و منكر اين بود كه افراد به حالت درونى و شخصى خود دسترسى مستقيم دارند. مثلاً اگر كسى بگويد مى دانم درد دارم بى معنى است. (بند ۲۴۶ كتاب پژوهش هاى فلسفى). او همچنين تاكيد دارد كه اجزاى تشكيل دهنده انديشه تنها در زمينه شكل زندگى ما به دست مى آيند و فهم مى شوند. فراگيرى مفاهيم از طريق يادگيرى زبان در درون يك جامعه معين امكان پذير است. از ديدگاه او قواعد به وسيله جمع و براساس توافق كسانى كه در يك شكل زندگى با يكديگر مشترك اند ساخته مى شود و به صورت خصوصى نمى توان از يك قاعده پيروى كرد. به طورى كه در بند ۳۸۴ كتاب پژوهش هاى فلسفى مى نويسد: «شما مفهوم درد را وقتى ياد گرفتيد كه زبان را ياد گرفتيد».
۴- رسالت فلسفه تبيين امور نيست بلكه روشنگرى و توصيف آنهاست. در واقع فلسفه هدفش يافتن ديدى روشن از وضع امور است و نه كسب معرفت بيشتر.
در بند ۱۲۶ كتاب پژوهش ها مى نويسد: «فلسفه فقط همه چيز را پيش روى ما قرار مى دهد و نه چيزى را توضيح مى دهد و نه چيزى را استنتاج مى كند چون همه چيز آشكارا در معرض ديد است چيزى براى توضيح نمى ماند».
به اعتقاد او فلسفه يكى از شاخه هاى درونى مقوله شناخت انسانى نيست و قضاياى تبيينى و توضيحى جايى در فلسفه ندارند و همان گونه كه در بند ۲۵۵ مى گويد: «پرداخت يك فيلسوف به يك مسئله همانند مداواى يك بيمارى است». او وظيفه فيلسوف را در پژوهش هاى فلسفى اش اين مى داند كه ببيند مردم چگونه در كاربردهاى متعارف از زبان كمك مى گيرند.در بند ۱۲۷ كتاب مى نويسد: «كار فيلسوف عبارت است از گردآوردن يادآورى ها براى يك مقصود خاص».
ويتگنشتاين از بند ۸۹ تا ۱۳۳ كتاب پژوهش هاى فلسفى اين معناى جديد از فلسفه را بسط مى دهد. ويتگنشتاين با دو كتاب خود دو انقلاب فلسفى ايجاد كرد كه تا به امروز محل ارجاع و برداشت هاى گوناگون است. اين نابغه بزرگ فلسفه در سال 1965 در كمبريج چشم از جهان فرو بست.
منابع:
۱-Ludwig Wittgenstein: Stanford encyclopedia of philosophy
۲-Tractatus logico-philosophicus. Routledge classics 2001
(ترجمه انگليسى كتاب)
۳.پژوهش هاى فلسفى. ويتگنشتاين، ترجمه فريدون فاطمى، ۱۳۸۰.
۴.فلسفه علم در قرن بيستم. دانالد گيليس، ترجمه حسن مياندارى، ۱۳۸۱
۵.فلسفه تحليلى. على پايا، انتشارات طرح نو ۱۳۸۲.
۶.فلسفه تحليلى. فصلنامه ارغنون شماره ۷ و ۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 10:48 PM  توسط هادی برهانی  | 

کوپ هیمل بلاو

کوپ هیمملبلا Coop Himmelb(l)au اطلاعات جزئیات طراحی اش " دو ساختار نمادین در میان نهر دوبی "در دوبی،امارات 2008 را برای ما ارائه داد. متن زیر در رابطه با خصوصیت معماری "دروازه دوبی"،که برای اولین بار از دو سازه ساخته شده،می باشد. - سرگذشت این پل: طرح ما برای دو سازه ی نمادین در میان نهر دوبی ، تعریف دوباره مفهوم پل و به طور کامل، ایجاد نمادی جدید و خالی از اشتباه در خط افق می باشد. ایجاد این طرح پارادایمی جدید، هرگز پیش از این در شرایط شهری متصل به مکان خود در نهر دوبی تجربه نشده بود . جدید و به یاد ماندنی؛ این ساختار پیکره وار، عملکردی منحصر بفرد را ارائه نموده است. شرایط مکان و منظره در فرمهایی که نقطه ی تحول تاریخ معماری هستند ،مطمئنا پل های جدید را به شناخته شده ترین مقصد در دوبی تبدیل خواهند ساخت. - استراتژی طراحی شهری: دروازه جدید دوبی به عنوان یک مولد برای توسعه ی آینده ی شهری مناطق کنار آب در منطقه" دیره Deira " و " الشندگا Al Shandagha " در ورودی نهر دوبی قابل درک است . این مکانی است برای خرید ،تفریحات و سرگرمی فرهنگی در 24 ساعت روز. دروازه جدید دوبی با ساختار اطراف شهر ، واسطه و اتصال بافت شهری و جریان شهری ، ایجاد تنش می نماید و یک نمونه ی شهری برای این محل در دوبی تاسیس می نماید.

گردشگاه در امتداد اسکله ی منطقه ی دیرا یک لنگرگاه تجاری در ساحل شرقی تعریف می کند. مکانی فرهنگی که به طور ترکیبی در آن از مرکز تجاری و تفریحی نیز استفاده شده است.- رویداد های درون مخروط- شکلها پایگاهی است در کنار دریا روی ساحل غربی نهر دوبی. هردوی این شکلها بوسیله ی میسر ساختن دید و ادغام یک فرم ترکیبی بهم پیوسته شده اند. - مکان: دروازه ی جدید دوبی در ورودی نهر دوبی واقع شده است و ارتباط این دو حوزه از منطقه ی دیره و آل شندگا میباشد. -برنامه: دروازه ی دوبی نه تنها به طور فیزیکی و بصری با محیط اطراف متصل و ادغام می شود، بلکه ایجاد مرکزی جهت فعالیت فرهنگی در آینده ی توسعه ی شهری نیز می نماید. پیشنهاد ما ،با استفاده از پتانسیل سایت استفاده از یک برنامه ی ترکیب شده برای گردشگران و شهروندان را ارائه می دهد. فعالیت داخل ساختمان مانند خرده فروشی،رویدادها و فضاهای گالری هنری می باشد. کافه ها و رستورانها ترکیبی جالب را ایجاد می کند که بصورت پیچیده استفاده شده است. دروازه ی جدید دوبی یک مکان پر جنب و جوش در طول 24 ساعت روز خواهد شد.- گردش : راههای دسترسی در هر دو طرف پل به سهولت و کوتاه شدن حرکت ها طراحی شده اند . ترخیص کالا از گمرک ناوبری 16 متری بین رودخانه و ساختار پل مورد نیاز است و سطح اتصال اصلی در ارتفاع +18 برپا شده است. دو راه جایگزین جهت اتصال سطح صفر به سطح پل طراحی شده است .صحبتی درباره ارتباط سریع توسط آسانسورها و پله برقی ها شده، که تضمین شده است. آنها مستقیما در مجاورت ورودی اصلی مستقر شده است ،متفکرانه است. اما رامپ وسیع عابر پیاده ، تجربه ای فراموش نشدنی را برای گردشگران و بازدیدکنندگان ارائه می دهد . فضاهای پارکینگ مربوطه برای دروازه ی جدید فرهنگی، در پارکینگ زیرزمینی در سمت غرب ناحیه پارکینگ بیرونی در طبقه ی همکف و کنار میدان ورودی اصلی در سمت شرق رودخانه واقع شده است. کامیونهای تحویل برای خرید کردن واتفاقات دیگر از طریق جاده سرویس که متصل به مناطق بارگذاری زیر زمین است، به سایت دسترسی می یابند. اتومبیل و تاکسی نقاطی را که در کنار ورودی اصلی در هر دو طرف پل واقع است را رها کرده اند. ایستگاه معبر در ساحل غربی واقع شده شده است.- طراحی نما: طراحی نما توسط مفهوم پایداری تولید انرژی هدایت می شود. پوسته ی دوم از نماها بواسطه ی شرایط آب و هوایی و کارکردهای درونی شکل گرفته است. این پوسته شامل سلول های فتوولتائیک برای تولید برق و نیز سلولهایی برای کاهش فشار بیش از حد باد ، کم کردن آفتاب و ایجاد نمایشگرهای چند رسانه ای می باشد. آنها برروی یک سیستم ساخت و ساز استاندارد فلزی ثابت شده اند. جهت گیری پانلهای منحصر بفرد، که توسط برنامه نویسی کامپیوتری هدایت خواهند شد، تولید و بهینه سازی خواهد شد. تراکمشان بر طبق جهت گیری و زاویه ی شیب متفاوت است ،در نتیجه باعث ایجاد یک الگوی بصری جالب در پوسته ی ساختمان می شوند.

استراتژی بکارگیری فرم ساختمان با استفاده از منابع تجدید پذیر ,باد و انرژی خورشیدی, که طراحی انرژی کارامد و کاهش مصرف انرژی و اتکا به منابع انرژی سوختهای فسیلی را مطمئن می سازد، برای کمک به تهویه ی طبیعی ساختمان انجام گرفته است . - توضیحات سازه: بخش اصلی این ساختار از یک تیرورق قوطی شکل که دهانه ی تقریبا 240 متری را می پوشاند، تشکیل شده است.که در یک سر پل به سادگی پشتیبانی میشود. به منظور کاهش انحراف عمودی، انتهای دیگر به صورت صلب به یک مخروط ناقص که قطر پایه اش 75 متر است، متصل شده است. و در راس آن و در ارتفاع حدود 60 متر ، قطر 35 متر است. مقطع پل هم درارتفاع و هم در عرض متفاوت است. در کوله که از مخروط ناقص با ارتفاع 40 متر ساخته شده است، این برای تامین خم شدن کافی سختی در پایان ثابت شده است. در طولی به فاصله ی 80 متر مقطعی از ارتفاع را به تدریج کاهش می دهد؛ بنابراین یک مربع مستطیل 9 متر در 9 متر نتیجه می شود. این بخش توسط ساختمانی مخروطی محکم شده است. برش طولی بیشتر روی آنرا افزایش می دهد، بنابراین در میان طول باقیمانده 160 متری برش طولی به یک مستطیل 20 در 20 رشد پیدا میکند و دوباره به ارتفاع 2 متر و عرض 6 متر کاهش پیدا میکند و به سادگی در کنار آن پشتیبانی میشود. در طبقه ی همکف آکس پل مستقیم نیست. در پایان با اتصال غلتکی به بدنه ی مخروطی ناقص محکم شده است. این نتایج، انحراف را از کوتاهترین مسیر میان تکیه گاهها تا 25 متر را پایان داده و به این ترتیب پیچش های لحظه ای را در میان تیرورق افزایش می دهد ،که توسط دو قوس منحنی مضاعف که اطراف شاه تیر پل اصلی حلقه شده، به اجرا در می آید.این دو قوس بسادگی در مجاورت پایه ها و اتصال به تیر پل توسط یکسری از عناصر کششی پشتیبانی می شود. به گونه ای که آنها با پیچش های لحظه ای در ساختار اصلی به علت بارهای مرده مقابله می کنند، هدایت شده است. به منظور کاهش وزن و دادن احساس سبکی قوسها ، در اثر مضاعف پوسته ها ی منحنی شده اند و با دهانه های بزرگ در اوج خود ،مجهز شده است . مخروط ناقص و ساختار ، باعث می شود که پایه ی دیگر که از بتن مسلح ساخته شده، پیش بینی شود. به منظور کاهش سهم بارهای مرده، به یک بار سرتاسری تیر پل و همچنین دو قوس پشتیبانی می شود که با قابهای فولادی محکم خواهد شد. - محیط زیست، انرژی و مفاهیم خدمات ساختمان : بکارگرفتن استراتژی ها ی شکل پلها برای کمک به تهویه ی طبیعی با استفاده از منابع تجدید پذیر – باد و انرژی خورشیدی- طراحی بهینه ی انرژی و کاهش مصرف انرژی و اتکا به منابع انرژی سوختهای فسیلی را اطمینان می دهد.- فتوولتائیک: فشار بیش از حد باد از طریق ساخت و ساز بیشتر نمای فلزی بیرونی کاهش میابد ، که مسدود کننده ی نور خورشید است و به خوبی صفحه نمایش شکل گرفته در یک الگوی بهینه سازی شده برای جهت گیری است. تراکمش با توجه به جهت گیری و زاویه ی شیب متفاوت است ، در نتیجه باعث ایجاد یک الگوی بصری جالب در پوسته ی ساختمان و همچنین در سطح پشت بام میشود.

دبی از بهترین شرایط آب و هوایی برای تولید برق با استفاده از سلول های فتو ولتائیک در جهان برخوردار است. - انرژی باد: طراحی پل تسخیر نمودن انرژی باد را قادر می سازد و از طریق ماشین تولید باد، جهت تولید انرژی های تجدید شونده ی الکتریکی بکار گرفته شده است . هواکش ها در بالای نما یکپارچه شده اند. طول کل پل برای تولید انرژی استفاده شده است. - منابع جایگزین انرژی: زیست توده یا احتمالا ترکیبات سوخت گاز، حرارت و قدرت ژنراتورهای ساختمان را با هم حرارت و هم برق فراهم می کنند . این راه حل در مقایسه با گزینه های سنتی دارای مزیت ها ی زیست محیطی و اقتصادی می باشد و همچنین یک مزیت بزرگتر را با توجه به امنیت منبع فراهم می کند. در هوای گرم حرارت برای به حرکت دراوردن چیلر جذبی که منابع آب سرد برای خنک کردن ساختمان می باشد، استفاده شده است. - اتاقهای تجهیزات: اتاقهای ماشین آلات برای تجهیزات فنی هستند که به لوله های عمودی و رایزر ها و سپس به تک تک طبقات برای ارائه ی زیر ساخت های کارآمد، متصل شده اند.

.


.

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 12:51 PM  توسط هادی برهانی  | 

نصرالدین و عدالت

ملا نصرالدین و عدالت خدا
می گن زمانای قدیم یه روز 3 تا پسر بچه میرن پیش ملا نصرالدین میگن ما 10 تا گردو داریم میشه اینارو با عدالت بین ما تقسیم کنی؟
ملا می گه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟
بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن.
ملا 8 تا گردو میده به اولی 2 تا میده به دومی 2 پس گردنی محکم هم میزنه به سومی!!!
بچه ها شاکی میشن میگن این چه عدالتیه ملا؟
ملا میگه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده!!!

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 11:6 AM  توسط هادی برهانی  | 

« معماری من، کابوس های شبانه ام را فاش می کند ! »

 در 28 فوریه سال ۱۹۲۹ میلادی در شهر تورنتوی کانادا دیده به جهان گشود و در سال ۱۹۴۷ به همراه خانواده اش به لس آنجلس مهاجرت کردودر دانشگاه کالیفرنیای جنوبی به تحصیل در رشته معماری پرداخت و در سال 1954 لیسانس معماری خود را از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی دریافت کرد. او. در سال ۱۹۵۶ وارد  دانشگاه هاروارد شد و به تحصیل در رشته  برنامه‌ریزی شهری پرداخت و هم‌زمان در دفتر ویکتور گروئن     (Victor Gruen)مشغول به کارآموزی شد. دفتر معماری «فرانک اُ. گری و شرکا » را در سال 1962 تاسیس کرد و از آن پس با تجربیاتی بین المللی در زمینه موزه ، تئاتر ، نمایش خانه و نیز پروژه های اداری ، تجاری و مسکونی خود را مطرح کرد. در سال 1972 و 1973 به عنوان دستیار استاد در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی برگزیده شدو کرسی های متعدد آکادمیک  را در دانشگاههای مختلف از جمله در دانشگاههای Yale University ، موسسه فدرال تکنولوژی زوریخ  ، دانشگاه کالیفرنیا و ... را پشت سر گذاشت.  وی دهها دکترای افتخاری از دانشگاههای متعددی طی سالهای 1987 تا 2000 میلادی دریافت کرد.                   طی سالهای 1977 تا 2002 میلادی موفق به دریافت دهها جایزه از جمله  جایزه آکادمی هنر و ادبیات تحت عنوان یادمان آرنولد دبلیو برنر در معماری به سال1977، جایزه معماری پریتزکر در سال 1989  ، جایزه انجمن هنر ژاپن در سال1992 ، مدال طلای موسسسه معماری آمریکا (AIA) در سال 1999، مدال طلای جایزه سلطنتی معماران بریتانیاRIBA)) در سال 2000 و . . . گردید.

درکارنامه پروژه های حرفه ای او ، مدرسه حقوق Layola  در لس آنجلس (1978) ، مجتمع Edgemar Retail در سانتا مونیکای کالیفرنیا(1984) ، موزه طراحی ویترا در آلمان (1989) ، موزه هنر فردریک وایزمن در دانشگاه مینه سوتا آمریکا ( (1990، مرکز هنرهای بصری در دانشگاه تولدو اوهایـو  (1992) ، مرکز بین المللی ویترا در بازل سویس (1994) ، مرکز آمریکایی در پاریس (1994) ، مرکز تکنولوژی و ارتباطات EMR در آلمان (1995) ، خانه حرکات موزون (تالار رقص) "Fred and Ginger" در پراگ جمهوری چک (1995) ، موزه گوگنهایم بیلبائو اسپانیا (1997)، مرکز مطالعات ذره ای دانشگاه سن سیناتی اوهایو(1999) ،دفتر مرکزی DG Bank  در برلین(2000) ،پروژه تجربه موسیقی در سیاتل (2000) ، مرکز هنرهای نمایشی دانشکده بارد نیویورک (2001) ، تالار موسیقی والت دیسنی ، لس آنجلس (2002) ، پارک هزاره در شیکاگو (2004) ، دفتر مدیریت مرکزی IAC(InterActiveCorp)  (2005) و دهها پروژه مطرح دیگر به چشم می خورد.

آدا لوئیز در باره فرانک گری پس از دریافت جایزه پریتزکر می نویسد: «ریسک می‌‌کند، روی بند راه می‌‌رود و مرز محدودیت هارا می‌‌شکند. بناهای او روشنائی اند و طرح های زنده او نشانگر این مهم که چگونه چیزی که ظاهراً کم اهمیت است می‌‌تواند با بکارگیری خلاقیت ، شکلی نو و بی نظیر بیابد. او هنر معماری را به صورتی به کار می‌‌برد که در عین زیبایی قابلیت استفاده داشته باشد. او معماری را در بی زمان‌ترین معنایش و با شیوهٔ مخصوص به خود به کار می‌‌گیرد ؛ می‌‌رود به قلب هنر زمان با برداشت ها و فناوری عصر حاضر و بینشهایی که عمیقا بیانگر عصر حاضر است.»

در استودیوی معماری گهری

سه شریک اصلی دفتر معماری « فرانک اُ. گهری و شرکا» یعنی James Glymph ، Randolph Jefferson و فرانک اون گلدبرگ گهری ، به صورت گروهی و در قالب یک تیم طراحی در کلیه پروژه هایی که به این دفتر ارجاع می شود ، فعالیت می کنند. گهری به عنوان طراح اصلی و جفرسون و گلیمف با تجربیات گسترده خود در مدیریت پروژه و در توسعه و پیشرفت سیستم های فنی در پیشبرد طرحها سهیم هستند.

     فرایند رسیدن به طرح ، روندی است که در طول سالها فعالیت این دفتر معماری مدام تکمیل می شود. به طوری که کارفرما به عنوان بخشی از تیم طراحی کاملا وارد روند طراحی می شود و طراحی به صورت یک فعالیت مشترک  و همکاری واقعی مابین دفتر معماری و کارفرما در می آید.

روند طراحی بر اساس مدلسازی های حجمی متعدد و در مقیاسهای گوناگون آغاز می شود. مدلها هر دو جنبه عملکردی و نیز فرمال پروژه را به زبانی قابل درک هم برای طراح و هم برای کارفرما به عنوان شخصی غیر متخصص آشکار می کنند. خیلی زود ،مصالح واقعی ساختمان و مدلهایی با مقیاسهای واقعی تر برای شناخت بهتر کیفیتهای طرح مورد استفاده قرار می گیرد.

با کار کردن همزمان بر روی مصالح و سیستمهای فنی در حد جزئیات  و مدلهایی فرمال در مقیاسهای شهری، پروژه در پاسخگویی به برنامه فیزیکی طرح و اهداف اقتصادی تشریح شده توسط کارفرما برمی آید.

ترکیب مدلسازی معماری و قابلیتهایی که در مقیاس واقعی خود را نشان می دهند با مطالعات مصالح و تکنیکهای ساخت  و نیز کاربرد سیستمهای کامپیوتری پیشرفته  در روند طراحی ،  باعث می شود که طرح معماری در یک پروسه منطقی و فارغ از محدودیتهای سنتی معماری به جلو رانده شود.

در سانتا مونیکای کالیفرنیا، استودیوی معماری ، پرسنلی بالغ بر 120 نفر دارد که شامل گروهی از معماران ارشد و متخصص در مدیریت پروژه و مجرب در تهیه نقشه ها و مدارک فنی سیستمهای ساختمانی و نیز شامل کارکنان بخش مدلسازی است که می توانند هر چیزی را از ماکت های معماری تا مدلهایی با مقیاس واقعی و کامل بسازند.

همچنین گروه های خبره وماهر در طراحی به کمک کامپیوتر  برای پیشبرد طراحیها و تبدیل ایده های طراحی به نقشه های مورد نیاز برای اجرا به کار گرفته می شوند. در این بخش غالبا از یک برنامه سه بعدی سازی کامپیوتری با نام CATIA که در اصل برای صنعت هواپیما سازی طراحی شده است و با برنامه های CAD  دو بعدی تکمیل می شود ، بهره می برند.

این نرم افزار بیشتر برای طراحی خودرو و هواپیما و محاسبات پیچیده بدنه‌های مختلف کاربرد دارد و هماهنگی بسیار عالی با سایر نرم افزارها دارد. کاتیا سطوح را تحلیل و بر اساس محدودیت سازه‌ای، کارکردی و اقتصادی پروژه آن را تصحیح می‌کند داده‌های عددی که به این ترتیب بدست می آیند بار دیگر بر روی یک مدل پیاده می‌شدند تا حجمها کنترل شوند و در صورت لزوم تغییر کنند. این رفت وبرگشت بین مدلهای مطالعاتی و داده‌های دیجیتال بنیاد شکلی پروژه را به وجود میآورند. سپس از داده‌های کامپیوتر برای تهیه پلانهای ساخت موزه استفاده می شود. دقت فوق العاده کاتیا و سازگاری آن با دیگر نرم‌افزارها به ما حکم می کند که «غیرممکنها متعلق به گذشته هستند».

همچنین برای تهیه جزئیات اجرایی دقیق از نرم افزار سه بعدی XSTEEL که قابلیت تهیه انواع جزییات فولادی را داراست ر قابلیت ارتباط متقابل با کاتیا را داراست استفاده می شود. در اجرا نیز کاتیا راهگشای بسیاری از مشکلات است . دوربینهای Total station با استفاده از اطلاعاتی که از این نرم‌افزار می‌گیرند خطوط اجرایی را مشخص می‌کنند.

معماری من، کابوس های شبانه ام را فاش می کند !

 

من مجموعه ای از مجلات و نشریات ، نقاشی ها و چیزهای دیگری دارم که از آنها الهام می گیرم ؛ ایده هایی که دور تا دور سرم می چرخند و می خواهند که که خود را نشان دهند. من چگونه با این نیروها، سیاستمدارانه درگیر می شوم و چگونه آنها در معماری من پدیدار می شوند ؟

 من تمایل دارم آنچه را که می گویم ، انجام دهم. من یک سازنده هستم ؛ یک معمار ؛ تنها دوست دارم بسازم ؛ مدلها و چیزهایی را طراحی کنم که ساخته می شوند. من به جرگه معماران فلسفه پرداز و کلام پرداز تعلق ندارم؛ به معماران طرحهایی که در حد ترسیم باقی می مانند تعلق ندارم ؛ من به ساختمانها متعلقم ! آنچه که ساخته می شود.

  به کارفرماها و رابطه ای که در طول روند طراحی با آنها برقرارمی کنم ، علاقه مندم . انسانهایی که به بازی طراحی من وارد می شوند و از این روند لذت می برم؛ حتی خیلی بیشتر از ساختمان تمام شده!

در MIT با گروهی از دانشمندان همکار هستم و از این بابت بی اندازه راضی و خوشنودم . من در آسمانها هستم ؛ هفت برنده جایزه نوبل را به عنوان کارفرما دارم ؛ همه این انسانها و لحظات فوق العاده ای که به بحث و گفتگو و استدلال و دلیل تراشی می گذرند. آنها فکر می کنند من کارهایی بر خلاف تمایلشان انجام می دهم و من برای آنها توضیح می دهم . . . یک معجون روشنفکرانه و خردمندانه و در عین حال جذاب و هیجان انگیز! حتی وقتی به خانه می روم و کتاب می خوانم ، به صحبت کردن با آنها ادامه می دهم. معماری من ، زاییده تلاشهای من در پروسـه این دیالوگ هاست.

گهری در مصاحبه با دوموس می گوید: "من نمی دانم شما کجا مابین معماری و مجسمه سازی یک خط می کشید؟! برای من یکی هستند؛ معماری و مجسمه اجسامی سه بعدی هستند. ساختمان یک برنامه دارد و مجسمه نیز به نوعی دارد. مجسمه ساز تمایلاتی دارد که از ایده ها و افکار شخصی او بر می آید. او همچنین باید با لجاجت و سرسختی مصالح مبارزه کند و کنار بیاید. مجسمه ساز باید با اانسانها و درک بصری آنها درگیر شود.

در معماری نیز چیزهای زیادی هست که ما را محدود می کند؛ مثلا در یک سالن کنسرت: اکوستیک، چیدمان صندلیها، خطوط دید، ورودی، . . . همه اینها معمار را به نوعی سازماندهی برای فضا هدایت می کند. چه چیزی این تصمیم ها را می گیرد؟ درست همان مجموعه شرایطی که مجسمه ساز با آنها کار می کند. پس به عقیده من معماری و مجسمه سازی دو مقوله مجزا و بی ربط نیستند.نقاشی و مجسمه قابلیت آن را دارند که شما را احساسا درگیر کنند؛ اما معماری وقتی این پتانسیل را خواهد داشت که آگاهانه و با آن نیت طراحی شده باشد؛ به طوری که وقتی بازدیدکنندگان وارد ساختمان می شوند، از لحاظ بصری و احساسی با فضا درگیر شوند. در عین حال چیزهای زیادی نیز پشت آن پنهان شده است؛ کاربری، زمینه context))، . . .

به هر حال گهری و آثار معماری او ، گاه آماج حملات و انتقادات بوده وگاه به طرزی اغراق آمیز ستایش  بسیاری را برانگیخته است که این خود دلیلی بر قابل بحث بودن آثار او و به نوعی کامیابی او در انجام اهداف زیباشناسانه اش در ساخت ساختمانهای تندیس‌وار قلمداد می شود.

نوشـــــــــــته ی : محمد مهدي معيت

+ نوشته شده در  جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 9:40 PM  توسط هادی برهانی  | 

تئوری شعور

mas

دکتر "مسعود ناصری" محقق، نویسنده و دانشمند معاصر ایرانی، درسال 1336 درشهر نقده بدنیا آمد. برخی از مدارک کسب شده و تحقیقات ایشان برای اطلاع بیشتر به شرح زیر ارائه میگردد:لیسانس مهندسی مکانیک از دانشگاه شریف، فوق لیسانس علوم و مهندسی راکتورهای اتمی‏ از دانشگاه لندن، فوق دکترای روشهای عددی در معادلات ترانسپورت از انگلستان، دیپلم پزشکی هومیوپاتی از انگلستان، سه سال تحقیق درآئرودینامیک درسازمان هوانوردی و فضانوردی آمریکا (ناسا) و غیره.


ایشان بنیان گذار " تئوری شعور" می‏باشند که برای اولین بار در سال 1375 در همایشی که در ارتباط با پزشکی هومیوپاتی در لندن برگزار شد ارائه شده است. این تئوری، بسیار جامع بوده و کاربردهای زیادی در فلسفه، جامعه شناسی، مدیریت، بهداشت و تغذیه، گیاه شناسی، پزشکی، دامپزشکی وکشاورزی دارد.


دکتر ناصری معتقد است که: شعور وجود داشته و وجود دارد! درست مثل نیروی جاذبه که قبل از نیوتن نیز موجود بوده است هر چند کسی نمی‏توانست آن را توضیح دهد و یا توجیه نماید (آیا قبل از کشف نیوتن، سیبی از درخت نمی‏افتاد؟). حتی انسان هزار سال قبل، از وجود جاذبه آگاه بود و با استفاده از غلتاندن سنگ از یک بلندی و یا آسیاب آبی از آن استفاده می‏کرد.


تمام سلول‏های یک انسان (به جز سلول‏های خاکستری مغز) حداکثر در طول مدت هفت‏سال کاملاً از بین می‏روند و با سلول‏های جدیدی جایگزین می‏شوند. یعنی اگر دوستمان را بعد از هفت سال ببینیم، حتی یک سلول این شخص همان نیست که ما آخرین بار دیده بودیم، ولی جالب است که شکل ظاهری وی صرف نظر از اثرات پیری، همان خواهدبود. لوزالمعدۀ انسان اکثر سلول‏های خود را در شبانه‏روز یک‏بار تجدید می‏کند، پوشش داخلی معده نیز هر سه روز یک‏بار تجدید می‏شود، گلبول‏های سفید، هر ده روز یک‏بار با گلبول‏های جدید جایگزین می‏گردند، 98% پروتئین مغز در مدتی کم‏تر از یک ماه تعویض می‏شود و تمام این فرایندها به نحوی تنظیم می‏شوند که شکل کلی آن عضو باقی می‏ماند. پس بافت‏ها و سلول‏های بدن ما به صورت یک "سیستم خودساز" دارای خصیصۀ "همانند سازی " است.


هر موجود زنده یک "سیستم زنده" است(رشد می‏کند) که از مجموعه‏ای از سیستم‏های زندۀ کوچک‏تر تشکیل می‏شود و خودش نیز به نوبۀ خود زیرمجموعه‏ای از طبیعت است. یک‏سیستم زنده علاوه بر خصیصۀ همانندسازی، دارای توان "خودگردانی نسبی" نیز هست. بدین معنی که می‏تواند در پاره‏ای موارد تحت تأثیر محرکی، از خود عکس‏العمل نشان‏بدهد یا خود‏را کنترل نماید و بدون عکس‏العمل باقی بماند.


پس تمام کائنات و طبیعتی که در آن بسر می‏بریم، شبکه‏ای به‏هم‏بافته‏شده از سیستم‏های زنده (گیاهان، حیوانات، انسان...) را تشکیل می‏دهد که هر جزء این شبکه خود یک‏سیستم خودساز است و از خصوصیات همانندسازی و خودگردانی نسبی برخوردار است. باید توجه داشت که سیستم‏های زنده به نوعی با یکدیگر ارتباط دارند و تمام کائنات به‏عنوان یک‏سیستم همپاس عظیم به حیات تک‏تک اجزاء آن بستگی دارد و اگر بپنداریم که حتی یک باکتری بیهوده است، مرتکب اشتباه شده ایم.


در یک "سیستم همپاس"، حیات یک عضو وابسته به حیات عضو دیگر است. این بدان‏معنی است که یک میتوکندری نمی‏تواند بدون یک سلول وجود داشته باشد و بالعکس، یک قلب نمی‏تواند وجود داشته باشد، اگر مغز یا کلیه‏ای موجود نباشد و بالعکس، جامعۀ انسانی نمی‏تواند وجود داشته‏باشد، اگر جامعۀ باکتری‏ها موجود نباشد. کرۀ زمین با مشتری، کهکشان راه شیری با کهکشان آلفا سنتوری ...


بنابراین هر سیستم زنده، مجموعۀ بسیار پیچیده‏ای از اجزا است که رابطه‏ای همپاس بین یکایک اجزاء آن وجود دارد. اگر آشفتگی خاصی به هر جزء وارد شود نتیجۀ آن بلافاصله به دیگر اجزاء منتقل خواهد شد و بعد از مدتی، کل سیستم زنده را در بر خواهد گرفت.


هر عضو استعداد تکثیر دارد و تکثیر هر کدام متأثر از تکثیر دیگر اعضا است. خود طبیعت به‏عنوان یک سیستم زنده مکانیزم‏های خاصی برای کنترل این تعادل دارد، حال اگر میزان تکثیر یک‏عضو، ناسازگار با تکثیر دیگر اعضا باشد سلامتی طبیعت به خطر می‏افتد که مشابه این حالت در سرطان دیده می‏شود. یعنی سلولی زیاده طلب می‏شود و شروع به تکثیر بی‏رویه می‏کند که در دراز مدت به کل سیستم صدمه وارد می‏کند.


پس شبکۀ رابطی وجود دارد که بین اجزاء جهان حاکم است و به ماده شکل می‏دهد، ذرات بنیادی را در کنار هم قرار می‏دهد، اتم، مولکول، سلول، گیاه....و حیات سیستم زنده را مفهوم می‏بخشد. ساختار مادی تمام اجزاء جهان مشترک است، همگی از "ذرات بنیادی" ساخته شده‏اند، آنچه که موجب پیدایش اشکال گوناگون ماده شده‏است و می‏شود، همان "شبکۀ رابط " است. می‏دانیم که همۀ عکس‏ها از نقطه ساخته شده‏اند ولی آنچه عکس شما و عکس یک ساختمان را متمایز می‏کند، مجموعه روابطی است که بین نقاط بر قرار است. در بین موجودات زنده، این شبکه، در هر رابطه، آن قدر خاص است که شما هیچ موجود زنده‏ای را دقیقاً همانند موجود زنده دیگر نمی‏توانید پیدا کنید. شاید بهتر باشد این شبکۀ ارتباط را " شعور " بنامیم، این جا شعور به معنای آگاهی است و منظور عقل یا هوش نیست.


در یک سیستم زنده، شعور هر جزء ضمن اختصاص داشتن به آن جزء، بخشی از شعور سیستم زندۀ غالب بر آن و بالاتر، بخشی از شعور جهان است. مثلاً کبد در انسان، خود یک‏سیستم زنده است که دارای شعور خاص خودش است (شعور کبد: مجموعه‏ای از شعورهای انواع بافت‏ها وسلول‏ها) که آن شعور ضمن اختصاص داشتن به کبد، بخشی از شعور انسان است که آن نیز بخشی از شعور طبیعت است. پس حیات من بستگی دارد به حیات مجموعۀ اعضای بدنم، گیاهان، حیوانات، دیگر انسان‏ها، طبیعت، کرۀ زمین، ماه و... .


یک سیستم زنده به‏عنوان مجموعه‏ای از اجزاء، زمانی در بهترین وضعیت خود (سلامتی) هست که اجزاء آن ساختاری "بوز- انیشتین" تشکیل دهند. یعنی ساختاری که هر جزء آن نه تنها مانند کل عمل کند بلکه هر جزء همان کل است و بین تمام اجزاء آن تعادل و هماهنگی کامل وجود دارد.


براین‏اساس، با توجه به کیفیت شعور بوز- انیشتینی می‏توانیم سلامتی و بیماری را اینگونه تعریف کنیم:


سلامتی یعنی شعور بوز- انیشتینی(تعادل)، بیماری یعنی انحراف از شعور بوز-انیشتینی (عدم تعادل) که شعور ناهنجار نیز می‏نامند. شدت بیماری نیز به میزان این انحراف بستگی دارد، هر قدر انحراف بیشتر باشد، شدت بیماری زیادتر خواهدبود. مرگ، انحراف کامل شعور از حالت بوز- انیشتینی است که موجب فروپاشی کل شبکۀ ارتباطی بین شعور اجزاء یک موجود می‏گردد.


پس طبق قانون اول شعور می‏گوئیم: هر ذره‏ای در جهان، شعور خاص خودش را دارد! اشکال گوناگون ماده چیزی نیست مگر نمود قابل مشاهده این شعور! فرهنگ‏های مختلف نام‏های گوناگونی به این شعور داده‏اند:


نیروی حیات در ایران، پرانا در هند، چی در چین، مانا در جزایر پولنزو...


سؤال: شعور به کدام قسمت از بدن تعلق دارد؟ تا دورۀ رنسانس، شعور را در قلب می‏دانستند بعدها علم کالبد شناسی روشن کرد که قلب تنها یک عضله و یک پمپ ساده است. چون مغز عضوی بسیار پیچیده است، شعور به مغز ارتباط داده‏شد که هنوز بسیاری بر این باورند. لیکن بحث بالا مشخص می‏کند که شعور به همه جای بدن تعلق دارد. به‏عنوان مثال غشاء سلول دارای شعور است، چرا که می‏تواند تشخیص دهد که کدام مولکول را بگیرد و کدام را رها کند.


هر مادۀ غذایی برای خود شعوری دارد و می‏تواند شعور انسان رامتأثر نماید. با ورود مواد مختلف به بدن، ترتیب بیوشیمی‏ بدن تغییر می‏کند و طبعاً اعضایی که در ارتباط با آن تغییر قرارگرفته‏اند، دچار تغییر در سیگنال شعور می‏شوند. در نهایت تغییر شعور یک عضو موجب تغییر شعور کل انسان می‏گردد. این در حالی است که شعور مواد غذایی بطور مستقیم نیز می‏تواند شعور عضوی را که با آن در ارتباط است (عمدتاً سیستم گوارش، خون و ادراری) متأثر نماید.


آشکار است که این تأثیر می‏تواند در جهت مثبت و یا منفی باشد و یا به نوعی دیگر می‏تواند شعور شخص را هنجارتر یا ناهنجارتر نماید. انسان سالم هیچ ناهنجاری شعوری ندارد و در نتیجه مستعد هیچ نوع بیماری نیست. او وقتی در معرض محرکی (چه میکروب و چه ترس یا خبر ناگوار) قرار می‏گیرد تنها بطور موقت متأثر می‏شود، ولی سریع حالت عادی خود را بازمی‏یابد.


در بدن انسانی با ناهنجاری شعور، سلول‏های معیوب بسیاری هستند که زاییدۀ همان ناهنجاری‏ها هستند و همین سلول‏ها هستند که مقدار زیادی از غذا را مصرف می‏نمایند. با سالم شدن انسان سلول‏های معیوب، میدان را خالی می‏کنند و قطعاً نیاز به غذا کاهش می‏یابد.


اگر دقت نمائید انسان‏های سالم، غذای اندکی می‏خورند و علی‏رغم آن، انرژی نسبتا زیادی در مقایسه با یک انسان معمولی دارند و در حقیقت در مسیر زندگیشان بسیار شاداب و سلامت هستند. شرط سلامت احساس این است که انسان شعور خود را جزئی از شعور کل بداند و اولویت را به شعور کل بدهد. در چنین حالتی، احساس بسیار زیبایی بوجود می‏آید که شاید مناسب‏ترین کلمات برای توصیف آن "آرامش درون" است.

منبع:http://www.tebekolnegar.com/weblog/20/

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 11:23 PM  توسط هادی برهانی  | 

سقراط


روزی سقراط  حکیم ، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."


سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."

سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."

سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 0:40 AM  توسط هادی برهانی  | 

آرزو ها

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد ا هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آ نها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کر
د.


+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت 0:50 AM  توسط هادی برهانی  | 

باور ها

دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر كیفیت زندگی انسانهاآزمایشی را در « هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند :

80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب كردند . یك شهرك را به دور از هیاهو برابر با 40 سال پیش ساختند . غذاهای 40 سال پیش در این شهرك پخته میشد . خط روی شیشه های مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم های قدیمی ، اخباری كه از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش كردند :

تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الی6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست می ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه ازبین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگموهای سر شروع به مشكی شدن كرد ، چین و چروكهای دست و صورتاز بین رفت .

علت چه بود؟

خیلی ساده است . آنها چون مطابق با 40سال پیش زندگی كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند می توانند بیندیشند . باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا میكند كه چگونه بیندیشد .

اصولا فرق بین انسانها ، فرق میان باورهای آنان است . انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق میكنند . انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدونتوجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند .

قانون زندگی قانون باورهاست . باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است .توانمندی یك انسان را باورهای او تعیین می كند ..

انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق میكنند . باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی میسازند . زیرا باورها تعیین كننده كیفیت اندیشه ها ، اندیشه ها عامل اولیه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند

حكایت دوم:

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

فقط 10 دقیقه بشینیم تو یه جای خلوت و تك تك طرز فكر ها و رفتارهایی كه بطور نا خود اگاه عادتمون هست مرور كنیم.میدونید چه اتفاقی میافته؟

اگر واقعا بدون تعصب تك تك اعمال و افكارمون رو مرور كنیم به خوبی میتونیم خوب و بدهاش رو از هم تفكیك كنیم. خوبها و به درد بخور هاش رو تقویت كنیم و بدها وكثیف هاش رو دور بندازیم تا بیش ازاین تو زندگیمون دست و پامون رو نگیره. انسان به طور ذاتی بدون اینكه نیاز به اقا بالا سری داشته باشه توانایی تشخیص خوب و بد رو داره. مگه نه؟؟؟!!!

&&&

خب منظورم از این خانه تكانی چیه؟:

تو ادبیاتمون بهش میگن:

چشمها رو باید شست .جور دیگرباید دید.....

تو ادبیات عرفانی مون هم بهش میگن:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم......فلك را سقف بشكافیم و طرحی نو در اندازیم

با كلاسها هم بهش میگن:

مهندسی مجدد یا ری انجینیرینگ:Re-Engineering

بزرگان هم بهش میگن:

مراقب افكارت باش كه گفتارت میشود مراقب گفتارت باش كهرفتارت میشود مراقب رفتارت باش كه عادتت میشود.مراقب عادتت باش كه شخصیتت میشود و مراقب شخصیتت باش كه سرنوشتت میشود..

مذهبی ها هم بهش میگن:

یك ساعت تفكر بهتر از هفتاد سال عبادت

قانون فعالیت های ذهن ناخودآگاه:

ذهن ناخود آگاه شما موجب میشود همه گفته ها و اعمالتان مطابق با الگویی انجام پذیرد كه با تصویر ذهنی و باورهای شما هماهنگ است.

ذهن ناخود آگاه شما بسته به اینكه چگونه برنامه ریزی میكنید می تواند شما را به پیش ببرد یا از پیشرفت باز دارد.

توی این خانه تكانی ذهن و رفتار چه اتفاقاتی میافته:

*بعضی باورهاوذهنیتها رو باید تمیز كرد و غبار زمان رو ازش دور كرد ،سر و سامانی داد ، خیلی محكم تر اوونها رو حفظ كرد و بهش بها داد.چه باورهای قشنگی داشتیم كه به مرور زمان و دود زندگی یكنواخت سیاهی بهش نشسته و باید با چاشنی خاطره سر و سامانی بهشون داد و دوباره در ردیف اول قفسه باورهامون قرار بدیم

** بعضی از اوون باورها رو كه اتفاقا از بس بهشون عادت كردیم خیلی هم دم دست قرار گرفتند و همیشه مزاحمی برای دیدن باورهای قشنگمون هستند،باید برای همیشه فراموش كرد و در زباله دان فراموشی قرار داد.

***اگر خوب به این باورها دقت كنیم میبینیم كه بسیاری از رفتارهایمان ناشی از باورهایی است كه از انها بیزار هستیم.ولی از بس در درون نا خود اگاهمان به انها عادت كردیم وجود انرا فراموش كرده ایم.

جالب است كه در این كنكاش متوجه رفتارهایی میشویم كه به دلیل انتقام از كسانیكه در حق ما ظلمی كرده اند و به انها دسترسی نداریم به طور ناخوداگاه از اطرافیانمان انتقام میگیریم.!در صورتیكه آنها شاید خیلی هم ما را دوست داشته باشند ولی این نفرت به قدری در درون ما نفوذ كرده كه علاقه انها را نه تنها درك نمیكنیم بلكه به طریقی سعی در ازردن انها داریم.

**** مثل اینكه مطلب داره پیچیده میشه.

****ضمنا اگر خوب دقت داشته باشیم با تفكراتی در درون خود مواجه میشیم كه اتفاقا خیلی هم به كارمان امده و در برابر مشكلات زیادی از اونها استفاده كردیم ولی از بس كه همیشه در دسترسمون بوده قدرش رو ندونستیم و فراموشش كردیم و گذاشتیمش كنار. و حالا كه با مشكل مواجه میشیم یادمون رفته كه چه ابزار خوبی رو كنار گذاشتیم و میتونستیم ازش استفاده كنیم. حالا كه داریم افكارمون رو زیر و رو میكنیم خوبه كه دوباره اون باورها و ابزارها رو گرد گیری كنیم و ازشون استفاده كنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 0:19 AM  توسط هادی برهانی  | 

نگاهی به نظام آموزش معماری در کشور اتریش

بطور کلی تحصیل در دانشگاههای اتریش برای کلیه شهروندان این کشور که موفق به اتمام تحصیلات خود در دوره متوسطه با مدرک دیپلم شده اند، بدون آزمون ورودی صورت می گیرد. البته دانشگاههای هنر و موسیقی از این قاعده کلی مستثنی هستند و انتخاب دانشجو در آنها بر اساس گزینش و بررسی تواناییهای فردی داوطلبان صورت می گیرد.

در شهر وین، پایتخت کشور اتریش، در سه دانشگاه عمده زیر، به آموزش معماری پرداخته می شود:
1)

دانشگاه فنی وین که دانشگاه پایه برای کلیه رشته های مهندسی و از جمله معماری است. ویژگی مهم دانشکده معماری این دانشگاه، تفکیک حوزه ها و  گرایشهای مختلف در معماری از یکدیگر و اختصاص انستیتوهای مجزا برای هر یک از این گرایشهاست.
2)

دانشگاه هنرهای زیبا. در این دانشگاه خانم فرشید موسوی، معمار ایرانی الاصل

 و پایه گذار دفتر معماری Foreign Office Architects در لندن، به عنوان رئیس دپارتمان معماری، فعالیت دارد. او علاوه بر ریاستِ دپارتمان، استاد راهنمای دانشجویان نیز در استودیویی که به نام او - استودیو موسوی - مشهور است، می باشد.
3)دانشگاه هنر کاربردی. در این دانشگاه نیز، استودیو های طراحی زیر نظر استادان صاحبنظری از جمله زاها حدید، گرگ لین (United Architects) و ولف د. پریکس (Coop HimmelBlau) اداره می شود.
پذیرش دانشجو در دانشگاههای دوم و سوم، از آنجا که در گروه دانشگاههای هنر طبقه بندی می شود، با آزمون ورودی و با پذیرش سالانه تعداد انگشت شماری دانشجو، انجام می گیرد.
نکات قابل توجه در سیستم آموزشی معماری در دانشکده فنی اتریش، در مقایسه با ایران اختصاراً بشرح زیر می باشد:
سیلابس درسی رشته معماری، معمولاً در طی یک دوره زمانی چند ساله به آزمون گذاشته می شود و پس از سپری شدن چندین سال تحصیلی و مشخص شدن نقاط ضعف و قوت آن، سیلابس جدیدی بر مبنای این نقاط ضعف و قوت نگاشته می شود. در سالهای اخیر، سیلابس درسی در سالهای 1993، 2001 و 2005 طبق نیازها و خواسته های جدید تحصیلی چندین بار بازنگری و اصلاح شده است.
تحصیل معماری در مقطع فوق لیسانس (کارشناسی ارشد) تا سال 2005 بصورت پیوسته در 10 ترم تحصیلی و با گذراندن مجموعاً 216 واحد درسی، طی دو بخش صورت می گرفت.
بخش اول تحصیل (معادل دوره لیسانس)، از مجموعه ای از دروس ثابت و مشخص تشکیل شده که همه دانشجویان ملزم به گذراندن آنها در شرایط یکسان هستند. فکر می کنم که عنوانهای ذکر شده در هر خانه، گویای محتوای مطالب هر واحد درسی در جدول بالا باشند. فقط باید توجه داشت که در سال اول تحصیل (ترمهای اول و دوم) تاکید خاصی بر روی آشنایی و شناخت دانشجویان از معماری و ابزارهای کاری آن صورت می گیرد. در این دوره آشنایی، تقریباً نحوه کار با نرم افزارهای مورد نیاز معماران، به دانشجویان آموحته می شود و آنها پیش از ورود به استودیوها و واحدهای طراحی، بر نرم افزارهای مخصوص طراحی و نقشه کشی احاطه پیدا می کنند.
نکته قابل توجه در جدول بالا، آزادی عمل و امکانِ انتخابی است که دانشجویان در بخش دوم تحصیلی (معادل دوره فوق لیسانس) از آن برخوردار هستند. گستردگی و تنوع واحدهای ارائه شده در بخش دوم چندان وسیع است که به ندرت دو دانشجو، مسیر مشابهی را در این دوره تا اتمام تحصیلات خود طی می کنند. 23 گرایش مختلف درمعماری از طرف دانشکده به دانشجو ارائه می شود و هر دانشجو به دلخواه باید حداقل در 2 گرایش از مجموع این 23 گرایش پیشنهادی تحصیل کند.
حدود 30 موضوع مختلف برای واحدهای طراحی معماری در بخش دوم تحصیل، در ابتدای هر ترم و با برگزاری یک جلسه معارفه عمومی با حضور تمامی انستیتوها و اساتید ارائه دهنده طرح، به دانشجویان پیشنهاد می شود، و انتخاب موضوع طراحی پس از شنیدن محتوا و خواسته های هر طرح، به دانشجو واگذار می گردد. در واقع در این حالت، استاد و انستیتو مربوطه سعی می کند با تبلیغات و ایجاد جاذبه های خاص در موضوعهای پیشنهادی، دانشجویان را به سمت استودیو طراحی خود جذب کند. موضوعات مطروحه برای طراحی در هر ترم متغیر است و موضوعی که یک بار ارائه گردیده، در ترم بعدی ارائه نخواهد شد. تاخر و تقدم طرحها و رعایت پیش نیازی نیز در واحدهای طراحی معماری – مثلاً تقدم طراحی مسکونی بر طراحی شهری –در این مقطع تحصیلی از اهمیت چندانی برخوردار نیست و محدودیتی از طرف دانشگاه در این زمینه به دانشجو تحمیل نمی شود.
نظام آموزش معماری در کشور اتریش، بر پایه سیستم انستیتو-محوری به جای سیتم استاد-محوری طرح ریزی شده است. یعنی برخلاف واحدهای طراحی ایران که یک استاد محور کلیه فعالیتهای آتلیه و راهنمایی طرحهای دانشجویان است، در اتریش یک انستیتو وظیفه هدایت و پیشبرد پروژه های دانشجویی را بر عهده می گیرد. در واقع، دانشجو برای کار، مجموعه ای از اساتید را در پیش روی خود دارد وهر بار برای کرکسیون می تواند دست به انتخاب بزند و به یکی از آنها مراجعه کند.
آتلیه به مفهومی که در ایران رایج بود، در اینجا وجود ندارد. انستیتو، همان آتلیه ی دانشجویان اتریشی و محلی است که دانشجویان به ملاقات و کرکسیون با اساتید خود می روند. در این وضعیت غالباً از کلاس و آتیله ای که یک استاد اداره کننده آن باشد و دانشجویان موظف به حضور در آن و ارائه کارهایشان باشند، خبری نیست. در بعضی از واحدهای طراحی معماری، برنامه منظم هفتگی برای کرکسیون در انستیتو پیش بینی شده ولی در بعضی واحدهای دیگر، همه چیز به خواست و اراده دانشجو واگذار شده، و دانشجو خود بسته به وضعیت کارش و تلاشی که برای پیشبرد پروژه دارد، بر اساس برنامه زمانبندی ترتیب حضور اساتید، به انستیتو می رود و با استاد مور نظرش به مشورت می پردازد. در روز تحویل پروژه هم، ارائه و پرزنته کردن کلامی پروژه و سیر مراحلی که از کانسپت و ایده اولیه تا مراحل پایانی دنبال شده، الزامی است. در واقع مکانیسم مشابهی همانند واحد پایان نامه در ایران، که دانشجو در آن موظف به دفاع از طرح پیشنهادی خود می باشد، در پایان هر ترم و به هنگام قضاوت نهایی پروژه ها توسط اساتید دنبال می شود. نکته ی دیگر هم که در جدول بالا قابل تشخیص است، عدم الزام در اتمام برخی دروس و پروژه های طراحی در یک ترم ویا یک دوره کاری 3 یا 4 ماهه می باشد.
با توجه به وسعت فضای دانشگاه و تعدد دانشجویان معماری، اینترنت ابزار مهمی در اطلاع رسانی و آگاهی دانشجویان از رخدادها و فعالیتهای جدید دانشگاهی و ارائه منابع دیجیتال برای شروع طراحیها به شمار میرود تا آنجا که به جرات می توان گفت که با حذف اینترنت، بخش عظیمی از نظم و ترتیب موجود مختل خواهد شد. صفحات شخصی که در وب سایتهای انستیتوها به هر دانشجو اختصاص داده شده و امکان ثبت نام و انتخاب واحد آنلاین و برقراری ارتباط از طریق فورومها را مهیا می کند، نمونه ای از این تاثیر را نشان می دهد. با وجود اینترنت، بخش عمده ای از انرژی ای که صرف امور اداری، ثبت نام و انتخاب واحد دانشجویان در روزهای ابتدایی هر ترم می شود، حفظ می شود. ثبت نام در دانشگاههای اتریش تنها با پرداخت شهریه تحصیلی قطعیت می یابد و انتخاب واحدها از طریق اینترنت انجام می گیرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 11:58 PM  توسط هادی برهانی  | 

سه پرسش سقراط

 
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟
سقراط پاسخ داد:"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.
اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.
حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 11:37 PM  توسط هادی برهانی  | 

(قربانی) قسمت اول

     (از سلسله مقالات حبل ممدود)  اثر استاد حیدر عباسی (باریشماز)

(حضرت امیر المؤ منین (ع) در خطبه سی و دوم ، اهل دنیا را به پنج گروه تقسیم می کند و از جور و جفای روزگار سخن باز می کند. می فرماید:

«ای مردم ما در روز گاری پرخاشگر و بی رحم قرار گرفته ایم که در آن نیکو کار ، بدکار به شمار می آید و ستمگر بر سر کشی خود می افزاید و از دانسته های خود سودی نمی بریم و از آنچه نا آگاهیم نمی پرسیم وتا بلا و مصیبت کوبنده ای بر ما وارد نشود،بیم به خود راه نمی دهیم و بخود نمی آییم.

مردم بر چهار گروه تقسیم می شوند : گروه اول آنهایی هستند که کوتاه دستی و خواری وکندی سلاحشان و نداری ، راه فساد را بر آنان می بندد.

     نرسد دست گربه چون بر گوشت 

                                   گوشت گوید که گند و مردار است

 گروه دوم آنهایی هستند که شمشیر آخته بر کشیده اند و شر خود را فریاد می کنند . پیاده و سواره ی خود را ، پا بر رکاب آماده و گوش به فرمان دارند و نفس خود را همه جانبه درگرو فساد قرار داده اند. دین خود را به دنیای ناچیز فروخته اند و برای برپایی شر و بی سکّه کردن حق، عدّه ای سواره را آماده کرده اند و یا منبری برای فزون خواهی و فراز شدن به دست آورده اند و چه بد و نا برابر معامله ای اسن دنیای دنی را بهای خود دانستن وچشم پوشیدن از خیر بهایی که در پیشگاه  خداوند برای انسان هست.، وعده ای از آنها نیز دنیا را بوسیله ی عقبی طالبند و خواستار فر جام و آخرت بوسیله ی دنیا نیستند. خود را حقیر و شکسته و متواضع نشان می دهند و گامهای کوچک برمی دارند، دامن خود را می چینند و کوتاه می کنندو خود را امانت دار نشان می دهند و پوشش و پرده ی خدایی را پل معصیت و وسیله گناه قرار می دهند.، و عده ای را هم بی دست و پایی و عدم امکان، ازاز سر کشی دور کرده است و نا گزیر به قناعت روی آورده اند و لباس زهد و پارسایی پوشیده اند.،اما زهد را با آنها اصلا سر سازگاری نیست وشب و روز  آنها از پاسایی خالی است و ادای زهد را در می آورند و زهد از قاموس آنها بیگانه است.

  حالا گروهی از مردمان بجای ماندند که یا مرجع و معاد و خدا دیدگانشان را از حرام و نا مشروع دوخته است و از خوف روز محشر آب از دیدگانشان جاریست ، از جمعها رانده و طرد شده اند واز ترس در گوشه ای خزیده اند، همیشه وحشت و دلریزه نصیبشان است و غریب شهر و دیارشان هستند و لبهایشان دوخته است. با اخلاص با خدای خود در راز و نیاز هستند و دلشان درد مند است. تقیّه و دین پروری در میان دین ستیزان، آنها را بالکل گمنام کرده است و ناشناخته باقی مانده اند.خواری و فرودستی آنها را در بر گرفته است، گویی در دریا ی بسیار شور با زندگی دست و پنجه نرم می کنند که قدرت باز کردن دهان را ندارند و دلهایشان خسته ی جفاست. از بس پند دادن به مجموعه ی گمراه، رمقی برای آنها نمانده است. مورد قهر و بی مهری و خواری قرار گرفته اند و کشته شده اند و کشته داده اند و تعدادشان بس ناچیز است.

مانند شمس و جنید و شیخ شهاب ها و امثال شیخ انور ها که اگر سعادتی دست داد و مدد شدیم ادامه ی راه بی غیر آنها آرزوی قلبی ماست.

  اما انسان در عمر کوتاه و معدودش از کا و ادب کار گرفته تا بهره گیری از کار و لذت و اندیشه و تفکّر دست به هر چه بزند،در نوع تقدیم قربانی است. قربانی یعنی دندان طمع بریدن از چیزی و تقدیم بی عیب و نقص و منت آن به پیشگاه حضرت حق است. بریدن وکندن تمامی آن چیزهایی که از روی عادت بر جسم و روح سنگینی می کنند و گاهی این بارهای تحمیلی به انسان شخصیت کاذبی داده اند و دل کندن و دوری از آنها،  برای جسم و روح معتاد ، به ای سادگی ها دست نمی دهد و انسان به آن به قدری انس گرفته است که شخصیت ثانوی آن شده است.

  پس ، از لازمه ی قربانی شناختن دقیق اضافه های جانی و مالی است و همه ی دین های آسمانی و صالحین قرون و اعصار برای شناساندن این عوامل سنگین کننده آمده اند تا بقیّت الله و بیرون دایره ی بقیت الله را بر ما بشناسانند. همه ی عوامل سنگین کننده در بیرون دایره ی بقیّت الله جای دارند. بطور کلی قربانی وسیله ی تخلیه است تا تجلیه دست بدهد و در مقام شهود بتوانیم قرار بگیریم. در تورات از انواع مختلف قربانی ها یاد شده است و در همه ی آنها بلا استثنا خواسته شده است که قربانی ها بی عیب و علّت و لکه و سالم بوده باشند. در انجیل و در قرآن نیز هم، حتی در کتاب عهد عتیق می گوید روح و دل انسان نیز باید ختنه شود، یعنی روح و دل بی غیر پذیرای حق .

  در قرآن از حضرت موسی خواسته می شود که قوم ، گاو زرد رنگ بی عیب و علّت و لکه ذبح کنند که میان سال است و در گشت و شخم زمین فرسوده نشده است. در عصر فراعنه در مصر و در جا های دیگر گاو توتم مردم بود و توتم هر آن باور و چیزی است که مردم حاضرند برای حفظ آن از جان و مال و فرزند و هر چه عزیز خود دل بکنند. پروردگار موسی توتم آنها را مانع پذیرش حق دید و خواست آن را که با جان و مال دنیا معامله نمی شود، قربانی کنند و قوم با قبول این عمل ثابت کردند که با آتش زدن و بکنار زدن باور های غلط به بندگی حق تن درداده اند و به آزادی مطلق رسیده اند.

  در قرآن کریم می فرماید:« یا ایّها الّذین امنوا انفقوا من طیّبات ما کسبتم وممّا اخرجنا لکم من الارض و لا تیمّموا الخبیث منه تنفقون ولستم باخذیه الّا تغمضوا فیه و اعلموا انّ الله غنیّ حمید» (بقره. ۲۶۷) « ای مردم ملبس به لباس ایمان، ازآنچه از راه حلال و درست بدست کرده اید، انفاق کنید( نه آنچه که از طریق ربا و ریا و معامله با مضطرّ و ...) و از آنچه که از زمین برای شما ها احسان کردیم و رویاندیم،انفاق کنید و مورد انفاق نباید از چیز هایی باشد که از نظر شما بد و از چشمتان افتاده است که اگر همان را به شما می دادد قبول نمی کردید مگر اینکه از (روی اضطرار) به بدی آن دیده می بستید و بدانید که خدا بی نیاز است و پسندیده کردار.( یعنی شما احسانتان را در راه خدای بی نیاز می دهید نه به فرد به خاک مذلت نشسته و به قدرتی پسندیده کردار می دهید که بهترین را و پسندیده ترین را به شما بخشیده است.»

  حالا ای تنگ نظران از حقیقت فقیر و نزار، بدانید که خداوند تعالی بی نیاز از احسان است و پسندیده و برای پسندیده، بهترین را روا می دارد نه فاسد و ماده و لهیده و کاسد را. ای سیه روز تو کسی را که احسان و انفاق می کنی، در نظر میاور، مرا ببین که پذیرای اصلی هستم.، منی که بی منّت بهترین را برای تو قربانی کرده ام،خاک رحم دل و نرم  آبستن انواع احسانت بخشیده ام و به آنهایی که در دل خاکند و بیش تر از فرزندان داخل رحمتان نیاز به صله دارند، باران رحمت نازل کرده ام و  بی زبانه هایی که دامن گشوده اند تا سهم قربانی را از من دریافت کنند.، حتی بی مضایقه برای سنگ سیاه قسی القلب هم رحمت خود را نازل کرده ام، شاید به مرور زمان در او هم استعداد پذیرش احسان ایجاد شود و مستعد رویش و زایش بشود.

  دانستن ادب بندگی و انفاق و احسان، عبادت است و عبادت در نوع خود قربانی کردن است و باید در بهترین زمانهای شب و روز ، در ساعتهای استراحت و لحظه های شیرین خواب انجام گیرد. اما انجام عبادت شما در لحظه هایی انجام می پذیرد که بدنبال دنیا چهار نعل تاخته اید و درست در آن لحظات مرده عمرتان ، بیاد من افتاده اید و این بدان ماند که که دو نفر نامزد تازه عقد  کرده ، بعد از مانده شدن از کار و تنهایی که بوی عرق می دهند و لباسهای گرد کرفته با بوی قند زیر بغل ، بیاد عشقبازی می افتند . مثل اینست که شما گوشت گندیده فاسد را که لایق فرزندان خود نمی دانید ، به  بارگاه حضرت حق بفرستی.

  در قرآن وقتی می گوید:«خذوا زینتکم عند کل مسجد» «در حین و گاه نماز ، آرایه و پیرایه های خود را به کار گیرید» (از عطر خوش گرفته تا لباس تمیز وطاهر و گوهر عفت به خود آویخته، همه ی ارزشهای کذایی مردم پسند اما زشت و عادت ثانوی شده را بکنار نهاده و ترک هر چه حرام کرده ... و با وضوی روح): معنی اش اینست که برای قربانی حاضر بشوید . قربانی مخصوصا تازه عروس را می آرایند و پیشانیش را حنا می بندند و کسی هم که در صف نماز می ایستد، اولین هدفش آرزوی شهادت و قربانی شدن و قربانی شدن چیزی مثل عروسی رفتن و لباس مخصوص مراسم عروسی پوشیدن ، به سر دویدن و زود تر به منای عشق رسیدن و خود را به تیغ حق سپردن است و در زیر تیغ عاشقانه رقصیدن و تپیدن.

  دنیا اگر به آدم روی خوش نشان بدهد و غرق نعمت کند ، طبیعی است که حتی قسی القلب ترین آدم ها هم خوش بر خورد می شوند، اما وقتی باران بلا بر سر می بارد و حال و حوصله ایثار کردن لبخندی بیرنگ را هم از انسان بگیرد، مرد می خواهد که خم بر ابرو نیاورد و سر نگاههای زهر آگین خود را ببرد و بخندد، این نیز قربانی کردن است.

در قرآن هابیل و قابیل برای نخستین بار به درک و ادراک قربانی می رسند، اما قربانی قابیل بسته ی سنبلی ناچیز است و قربانی هابیل یکی از بهترین و سرحال ترین و بی نقص ترین گلّه اش .

   حالا آن چهار گروهی که حضرت مولا برای ما تابلو کرد ، هر چه را بخواهند و به هر چه چنگ بزنند و روزی صد ها گوسفند و گاو شتر  قربانی کنند و جای سجه در پیشانی آنها پینه ی زانوان شتر را هم بی رونق کند ، اگر هدر هم نباشد ، رنگ قربانی مورد قبول در گاه حق را ندارند.(مگر اینکه خدای بزرگ با اغماض از آنها قبول کند ) برای اینکه همه ی کار هایی که انجهم می دهند، بخا طر من خود شان است.، با این تفاوت که یکی از سنگر قدرت و یکی از سنگر ضعف و نا توانی ، من خود را نعره می زند. قربانی آنها ضعف دارد و کامل نیست، قرابانی آنها دارای لکه است، نمی تواند نیمه جان خفته در زیر آوارهای تن را حیات دوباره ببخشد تا قاتل خود را نشان بدهند . قربانی آنها از چشمشان افتاده است که اگر بخود شان داده می شد، جز با اغماض قبول نمی کردند.

  در عبادت ، دعا،کار، تدریس، یادگیری،معالجه کردن، جنگ،صلح، زناشویی، روابط فیمابین ، شکیبایی، ازدواج، تربیت، بارآوردن بچه و هر آن چیزی که از دلت خطور می کند ، اگر سهمی از من  غیر الهی ات باشد، اسمش حتی قربانی هم باشد، مانند مال کاسد و بی مشتری است که به خودت عودت داده می می شود.

  مردی شوخ بلافاصه بعد از ادای فریضه ی نماز ، جا عوض می کرد. وقتی علتش را پرسیدند گفت: شنیده ام که خداوند نماز غیر مقبول را چون سنگی بر سر نماز گزار می کوبد، جا عوض می کنم که بر سرم نخورد.

  در قرآن می فرماید :« حیواناتی که برای بتها قربانی شده اند، حرام هستند و نیز حیوانهایی که در هنگام ذبح آنها بسم الله گفته نشده است.»

    آن چهار گروه مورد بحث و نظر مولا ،بجای یک بسم الله ، هزار بسم الله هم اگر بگویند ، گوشت حیوانهای قربانیشان از گوشت سگ و خوک مردار تر است. برای اینکه آنها را بخاطر خود و بتهای زنده ی متحرک و متفکّر مصاحت اندیش ذبح کرده اند. قربانی آنها مشکل دارد، لکه دار (شیه" دار) است.

   قربانی تنها ذبح گوسفند و نحر شتر نیست، قربانی را معانی و مضامینی بسیار ظریف و دقیق و عمیق و درجاتی هست.

   بعد از قربانی کردن ، بخودت می گویی که من  من ، مانند این لاشه ی بی سر ، از جان بی جان شده است، غرورم را چون قصّابی  تکه تکه کرده و از چنگک (قناری) آویخته ام، من من بی اختیار در پای من افتاده است و بجای نحر کردن ناقه صالح یعنی حدود الهی ، فرعون طغیانگر نفس خود را پی کرده امو ریشه ی فسادی را که در باغچه ی وجود خودم شناسایی کرده بودم ، چون هرزه گیاهی از ریشه کنده ام و مانند ای حیوان بی اختیار بی تپش ، دست من از همه ی شرارتها و فسادها و غضب ها و طغیانگریها و همه ی اعمال ننگین و زشت، خالی مانده است وبجایی رسیده ام که ایثار خونم چون این حیوان حلال گوشت  وبی آزار ، حلال است.، و شکر خدا را که خونم در راه ظلمه و کفّار و به بیهوده نریخته است و بجایی رسیده ام که می دانم که این جان کجا باید فدا بشود و از روی نادانی با تیغ بازی نمی کنم.

   همانطوری که نمی شود جان حیوان قربانی را ، بدر نشده ویا زنده خورد، در تمامی کارها نیز اگر سهمی از تو باشد و هشیار ، قربانی تو قربانی نیست،

  از من رگ جان بریده بادا          گر با تو رگیم هست هوشیار

   برای اینکه یک چشم تو باز است تا ببینی واکنش عمل تو در روی دیگران چیست، یعنی تو هنوز برده ی نتیجه ی کارت هستی ، نه بنده ی حق.

   راستی را، ببینم چه کسی بود که برای اولین بار قربانی کرد؟

   برای اولین بار حضرت باری با جلوه کردن در ایوان هستی ، خودش را و بیکرانگیش را  در حد و توان و میزان و کشش شعور من بسیار حقیر پایین اورد و خود را اسیر ظرف من کرد و با ایستادن و جلوه کردن در منظر من، مرا بیاد قربانی انداخت.، تا با ردگیری جلوه ها و زیبایی های آفرینش ،الهی و خدا گونه شوم و لایق فتبارک. همه ی زیبایی ها و معصومیّت ها یی که در منظر چشم ماست،قربانی حضرت حق هستند تا با بهره گیری از آنها و ساختن خود ، خدا گونه شویم. قربانی ای از این بالاتر و زیبا تر هیچ چشمی ندیده است و نخواهد دید. اینکه قدرتی بی نیاز مطلق و صاحب رحمت برای زلال شدن من گل آلود، خود را در معرض دید اسیر جهات قرار دهد تا مگر او را نیز چون خود بی کرانه کند و خلافت ببخشد و "کن" اثرش کند و مثل خود در ملک "لم یلد و لم یولد " ابدی کند.

   موجود انسان نام از هر چه ضعف و کوتاهی خود باید بمیرد تا در دامن قوت و احساس مسئولیّت ، بدنیا چشم باز کند.، یعنی بالقوه های الهی او بالفعل نشده اند و خود را نشان نداده اند، انسان مجبور است بر اثر قربانی ، مرگها و تولد های پی در پی را تجربه کند، تا روزی که توانمندی های الهی او به ظهور رسیدند، بتواند بی مر گی را بشناسد و تجربه کند. بیمرگی همان خداگونگی انسان. میلیونها بار انسان بر اثر قربانی شدن و زنده شدن به تولّد نهائی اش می رسد، مر حله ای که دیگر مرگی در کمینش ننشسته است. اینجا او خلیفة الله است.

   مبادا خیال کنی حضرت خلیل تنها با قربانی کردن فرزندش آزمایش شد.، هر انسانی که به دنیای شعور و آگاهی قدم می گذارد، مثل آن حضرت مورد امتحان قرار می گیرد. بریدن سر غضب  ناگهان سر بر کشیده، گاهی صد ها بار مشکل تر از بریدن سر فرزند و پاره ی تن می باشد. در عهد عتیق اشاره دارد که تو دل سخت شده و قسی خود را و روح سر کش خود را نیز باید ختنه بکنی و چیز ها و میلها یی را که باعث سر کشی و قساوت آنها شده است، باید سر ببری.

   و درست به این دلیل و بر این اساس است که مولا علی بزرگترین قربانی تاریخ را سر برید وآن روزی بود که از سینه ی دشمن زبونش که به صورت حضرت تف انداخت، برخاست.، چون نمی خواست در جنگ و قتال او سهمی از خود علی و خشمش باشد. او خواست«بقیّت الله خیرٌ لکم ان کنتم مؤمنین» را بالکل به نمایش بگذارد و به ظهور رساند.

   تا گردن انسان در قید بندگی است، لحظه به لحظه بخواست و برای موالیش باید قربانی شود.

   مولا علی در صحیفه ی خودش در حق حضرت ختمی مر تبت می فرماید:«جاهدک فی سبیلک»، در راه تو راه های سخت و طاقت فرسای عقبه را بی آنکه خم بر ابرو آورد، بی واهمه و نترس گذشت یعنی قربانی کرد.

   من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان       

                                   قال و مقال عالمی مکشم از برای تو

   " وعبدک" و بندگی خود را بثبوت رساند و در راه مولایش از هیچ کاری ملول نشد، "حتی اتاه الیقین" تا به مقام یقین رسید. مجاهده و قربانی راه وصول به یقین است.

     حضرت آدم و حوّا از خدا خواستندکه به آنها فرزند صالح عطا کند تا از شاکرین حضرتش باشند، اما وقتی حضرت حق خواست آنها را عملی کرد، آنها به خدا شریک قرار دادند.(سوره ی اعراف) آدمی که پدر اسمهاست و "َعلّم آدم الاسماء" بک است، چطور و به چه سان میتواند شرک آلوده شود؟ حضرت آدم (ع) در عین اینکه مالک همه ی اسماء بود، محبّت فرزندانش بقدری به دلش نشست که به جلوی دیدگانش پرده کشید که به جای خواندن اسم الهی به گوش فرزندانش، یعنی پیش از آنکه آنها را با اسمهای الهی پیشکش و قربانی حق کند و پیش از آنکه با آن اسامی مبارک متبرّک بشوند، آنها را اسم زمینی و خاکی انتخاب کرد و این برای خاکیان و نسل آدم رسم و آئینی نا میمون شد و اسمهای نجات بخش الهی انسانها را گرد فراموشی گرفت. لحظه لحظه انسان باید با قربانی متبرّک شود و در نوک انگشتانش باید همیشه از خون قربانی اش حنا باشد.

   اولین لقمه ی حلال را وقتی به دهان نزدیک می کنی با گفتن بسم الله آنرا قربانی حضرت حق می کنی ، چون می دانی که این لقمه از گوشت حلال حیوانی است که در ملک غیر پروار نشده است، یعنی محصول ربا نیست.، وقتی اولین لقمه برایت برکت یافت ، این غذای الهی شده جذب وجود می شود . این کار بظاهر کوچک حرکتی است بس بزرگ و ثابت می کند که « له ما فی السماوات و ما فی الارض» .

     بنده را نام خویشتن نبود          هر چه ما را لقب دهند آنیم

    و این در وجود به واکنشی تبدیل می شود و نمی گذارد که منیّت و سنگدلی و خود را صاحب اختیار و مالک دانستن به حاصل کار خود ،  آنرا در روان جامعه مثل سیاه زخم و ایدز غیر قابل علاج، ساری و همه گیر کند. این بسم الله گفتن از روی شعور ، نه دچار گردونه ی عادت شده ، تو را از سنگ بودن می رهاند و به خاک نرم بدل می کند تا باران رحمت بتواند به من الهی خفته در درون تو لالایی بگوید و به ظهورش برساند، تا بدانی صاحب ملک اوست و آفت ملک ، ادّعای مالکیّت  توست و تو جز بنده ی عاجز گوش به فرمان و دست بر سینه در خدمت مالک حقیقی نیستی . عنوان بصری می گوید:« وقتی از حضرت ابا عبد الله صادق آل ائمّه (ع) پرسیدم حقیقت و ماهیّت بندگی چیست، فرمود:« ان لا یری العبد لنفسه فیما خوّله الله ملکا لا یکون لهم ملک یرون المال مال الله ، یضعونه حیث امرهم به ...» «اینکه آنچه را خدا در اختیار بنده گذاشته است ملک خود نداند ، برای اینکه بندگان را مالکیّتی فرض نیست ، او مال و دارایی را از آن خدا می داند و می بیند و آنرا در جائی که خواست مولایش هست مصرف می کند...».

انشاء الله ادامه دارد . . .     .

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 0:6 AM  توسط هادی برهانی  | 

ذوق عرفانی

 برای رهاندن پریسای وجود خویش از دست دیو و دد ، عالیترین رمز عرفان است .  برای درمان پریشانی دل ریش خویش از دست خویش عرفان است . برای زدودن دود و سود از چهره ی الهی خویش زیباترین رسّام عرفان است .  برای حمل بار گرانقدر امانت به دور از خیانت ، وفادارترین حامل ، عرفان است .  برای جمع کردن حسابهای پراکنده و نسیه ی دفترچه معنوی ، فعال ترین حسابرس عرفان است .  برای آرایش چهره ی عروس جان که لایق جانان باشد ، چالاکترین مشّاطه عرفان است .  برای فرو نشاندن بهانه های بی بهای مذلت بار نفس ، قاطع ترین عرفان است .  برای  نشاندن نهالهای ملکوتی مزرعه عرش در فرش دل پاکترین باغبان ، عرفان است .  برای قُرُق دُرّ ثمین دل در زمین گل ، بی ادعا ترین پاسبان عرفان است .  برای شفای خمار هستی از حضیض  پستی ، بهترین شافی عرفان است.

 بغر از آنکه بشد دین و دانش از دستم  

                                           بیا بگو که زعشقت چه طرف بر بستم

 اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد   

                                           بخاک پای عزیزت که عهد نشکستم

 چو ذرّه گر چه حقیرم ببین بدولت عشق   

                                           که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

بیار باده ...

 اگر از کنار تمام موارد زندگی بی تفاوت بگذریم ، هیچگاه از کنار خویش بدون تفاوت نخواهیم گذشت ، زیرا همیشه در باطن خویش منادی داریم که مرتب قیمت و ارزشمان را گوشزد  می نماید. گوش دادن به ندای منادی درون ما را در حقیقت وجود خودمان متوجه می سازد تا لحظاتی به تماشای این عروس پریشان بنشینیم و او را بسوی خود فرا خوانیم تا پیاله اش شویم و کم کم دست نوازش ورحمت بر سر و رویش بکشیم .  و با زورق عشق از ساحل دیدگانش به اعماق دل اقیانوسی اش سفر کنیم .

اگر مسافریم باید آداب سفر بیاموزیم.  ما مسافر دیرین زمین ایم و البته در همه حال در کمین و تیر رس دزدان شب و سودا گران روز .  دزد شب نفس است و سوداگر روز شیطان و ایادی آن . مرد خام به عشوه ی شب واشارت روز، فریب می خورد و اسب راهوار سفر را به دست آندومی سپارد و خود در بیغوله و بیراهه ها ، فریاد وانفسا سر می دهد .  پس برای تامین امنیت و ثبوت در این راه پر خطر آدابی چند آموخت و زاد و توشه راه خویش قرار داد .  از آن جمله تطهیر ظاهر و باطن است که این تطهیر در شریعت نبوی مشهود و ملموس است که همانا شریعت ، نظام بخشیدن به امور و ناظم اعمال و افکار و نیّات است .  بعد از شریعت ، طریقت حامل می شود که عین آگاهیست ، آگاهی همان رشدی است که خدای تعالی در سوره ی بقره بشیوه ای نغز و کریمانه وحکیمانه بیان فرموده است : ( لااکراه فی الدّین قد تبیّن الرّشد من الغیّ )طریقت رشد سالک است و تهی کردن خویش از غیّ و گمراهی .  طریقت قدم نهادن در راهیست که نور شریعت بر آن می تابد و بدون آن نور طریقتی وجود ندارد .  مسیر طریقت طولانی است که در دنیای خاکی نصیب آدمی می شود و بهتر آنست که بگوییم طریقت مقدار عمریست که دردنیای خاکی سپری می کنیم و آنگاه به حقیقت که عین لذت است می رسیم .  سالک اگر از طریقت سخن بگوید، یک نشان بیش ندارد و آن شریعت اوست .  سالک اگر در جوار حقیقت رسد ، به عیش مدام رسیده است و برای هرکسی این عیش مخصوص است وتنها کسانی می توانند از لذت حقیقی سخن بگویند که با شوق شریعت قدم در راه پر ذوق طریقت نهاده اند .  این نظام و آگاهی و لذت میسر نمی شود مگر به طهارت .  طهارت ظاهر جملگی آشکار است و خود نمایانگر، لیکن طهارت باطن به علم اخلاق بستگی دارد .  اگر سالک طهارت باطن بجوید ، باید از اخلاق گذر کند و چند گاهی در منازل متعدّد آن اتراق نماید تا اعمال و افکار وی ، این ملکه ملکوتی را در نفس تن وارد کرده و از رسوخ رزایل به هر دلیل و به هر عنوان جلوگیری کند . پس اخلاق و درک عرف و شرع اخلاقی ، لازمه ی طهارت با طنی است .  بعد از طهارت برای سالک ایمان از اهمّ آداب سفرست .  سیر با ایمان ، سالک را در پیچ و خمهای طریقت و از مهابت نفس  و شماتت شیطان رها می سازد و هیچگاه هدف را به وسیله های طریق نمی فروشد و فوز عظیم را به عذاب الیم تبدیل نمی کند. از آداب سفر سومین مرحله یقین است .  هر گاه سالک به ایقان و یقین نائل شود ، دلالت بر سلامتی ایمان وی دارد و نشانه ی آن است که ایمانش را در سفر خویش منهدم نساخته و جوار حق رابه خواطر پریشان آلوده نساخته است.

  یقین نشانه ی نهایی سالک در عزم و جزم خویش به سیر الی الله است که او را به ثبوت اندیشه و تفکر می کشاند و اگر سالک در اندیشه و تفکر ثبوت یابد ، صعودش به دامن حق محقق می گردد. اگر سالک دامن از خاک برچیند در افلاک آویزد ، تمام تعلّقات دنیوی در ذهن و نفس او به خرمنی از آتش دچار می شوند و تنها علم حاصله از سفر با وی قدم در عالم مصّفا می گذارد و سفر او به اتمام می رسد.

  بقیه سفر را باید از اولیای واصل حق شنید و دید و الّا کیفیت سیر برزخی و گذران عوالم متعدد آن از عهده ی هر کسی بر نیاید و علوم ظاهریه ،این علم را بر نتابد. لیکن سالک در مسیر قبلی  یعنی دنیا برای احیای وجود معنوی خویش به نشانه های الهی نیازمند است و اگر در عرفان از پیر و مراد سخن به میان آمده است ، بخاطر این است که پیر و مراد از مر حله ی شریعت و طریقت و حقیقت با معیّت انوار الهیّه که همانا اسماء و صفات الهی هستند ، به مر حله ی ایمان و یقین رسیده است و بقیه ی سیر خود را به حکم قضای الهی در این عمر محدود در حال پرواز است تا سالکان را به قدر و اندازه مشیّت حق رهنمون شود  و بعد از سبک سنگین نمودن آنها، یکی را به جای خویش بگمارد و از حدود دنیا خارج شود.

  پس همه ی ما مسافریم ، عده ای از ما مسافران شب و عده ای دیگر مسافران روز که در هر دو صورت شیطان که  سودا گر روز است و نفس که دزد شب ، در لحظه لحظه ی طی طریق ما در رصد اند .  اگر به عنوان مطروحه فوق دقیق نشویم ، مجبوریم یوغ یکی از آنها را در گردن خویش بیاندازیم و افسار خویش بدست یکی از آنها بسپاریم که در این صورت عاقبت خود را بهتر از دیگران می دانیم .

 از خدای تعالی مسئلت داریم که ما را از آنهایی قرار ندهد که اسیر هر دوی آنها هستند .  که در اینصورت به دو عذاب عظیم خواهیم رسید :  یکی اعلام  (ختم الله علی قلوبهم و علی صمعهم و ...) و دیگری به هشدار ( قال ء خسئوا لا تکلمون) که برای بنده هیچ درد و رنجی و هیچ غم و اندوهی عظیمتر از این دو نباشد .

بارالها، به حکم رحمت خویش ما را بنده خویش فرما .

بارالها، چهره ی منوّر خویش را در مصنوعات خویش نمایان کردی، ما را از تجلی انوارت

محروم مفرما .

بارالها،در بیابان بلا به بلای مضاعف نفس دچارمان نساز .

بارالها، امید زاهد به فردا از دیروزش است و امید عاشق از فراق به دیدارش و امید عارف از

 سماع به توجهت،. جملگی امیدشان را نا امید نفرما .

آمین یا رب العالمین .

از کتاب تعلیمات انور قسمت دوم (صاعقه های نور)  اثر استاد مهدی اکبری   

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 0:24 AM  توسط هادی برهانی  | 

عاشورا

مناعت ذیروه ‌سینده بسله‌نن عنقادیر عاشورا
دؤشوندن طورلار باش قالدیران عنقادیر عاشورا

او زامان کی قان‌ایچنلر ایکیلیک آتشین یئلله‌ر
گرکدیر یئللره قاتسین ایکیلیک آتشین یئللر
اؤلوم میدانینی بیلسین شرافت بستری ائللر
عدالت نعشینین اوسته قوپان غوغادیر عاشورا

بو گون عذرای حریت عدالتله ائدر وصلت
عدالت بسله‌نن یئرده دایانامماز قاچار ذلت
یاریلار ظلمتین باغری، ایشیقدان کام آلار ملت
شهادت بویلوسون دوغدورماغا لعیادیر عاشورا

یارارسیزلار او زامان کی تاپار دیرناق سورر فرمان
شرف مرزین قوروماق‌ایچون چاغیرار بیزلری جانان
شهادت بیر قاتی یایدیر شیرین جانلار اونا پیکان
قوچاقلیق کلمه‌سینده گیزلنن معنادیر عاشورا

قایناق: اوستاد حیدر عباسی(باریشماز)

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 0:11 AM  توسط هادی برهانی  | 

درس بودا و ایمان کافر!

روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود که مردی به حلقه آنان نزدیک شد و از او پرسید: "آیا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آری، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: "آیا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. این بار بودا چنین پاسخ داد: "تصمیم با خود توست."
در این هنگام یکی از مریدان، شگفت زده عرضه داشت: "استاد، امری بسیار عجیب واقع شده است. چگونه شما برای سه پرسش یکسان، پاسخ های متفاوت می دهید؟"
مرد آگاه گفت: "چونکه این سه، افرادی متفاوت بودند که هر یک با روش خود به طلب خدا آمده بود: یکی با یقین، دیگری با انکار و سومی هم با تردید!"

 

 

مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.

ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.


ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.

 اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.


ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند.

قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت:

نمی دانم چه حکمی بکنم. من هر دو طرف را شنیدم. از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد…

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 0:25 AM  توسط هادی برهانی  | 

بهشت و جهنم از منظری دیگر

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:

'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '،

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت،

درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد،

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند،

آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد،

خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی،

حال نوبت بهشت است'،

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد،

آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند،

مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'،

خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت 11:10 PM  توسط هادی برهانی  | 

چقدر زیباست!!!

یتیر شراب عشقینی ایچیم گوزل دنیز دنیز

تنین پیاله سی اولوب شراب عشقینن عزیز


اومی کی بیر پیاله سی ائدیبدی فرشی عرشه تای

باشین چالیر دووارلارا سماع ائدیر جوشور دنیز


خییال فضا سی داردی دار ،بیزی خییالدان اوسته چک


گوتور آپار او یوردا کیم خییال قوشو سالانماز ایز


تنین سازیندا روحوموز یانیق کرم چالیر مدام


موغامی میز قان آغلادیر ، کدر دوغور ترانه میز


دوزاخدی تن، سازاقدی من، آد اولدو روح ایچون کفن


آدین الیندن آل بیزی گل ائتگی نن کرانه سیز


من اوزگه دیر اونوت منی چاغیر ما وصله اوزگه نی


بو ساز دانیشماز اوزگه یه ، مین ایل اوتورسا دیز به دیز


« باریشماز» اولما توت دمی یارین یولوندا اود غمی


براق عشقیدن سیزه دونوم لره قویولدو دیز


استاد حیدرعباسی ( باریشماز)

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 10:31 PM  توسط هادی برهانی  | 

آگاهی از منظری دیگر

در دنياي ما اطلاعات به طرز شگفت آوري زياد هستند. ما انبوهي از نظريات گوناگون و اطلاعات بي شمار در مورد زندگي و زندگي كردن در مغز خود گنجانده ايم كه مقدارش از آنچه واقعاً درك كرده، فهميده و بر اساس آن عمل مي كنيم بسيار بيشتر است. يعني مغز ما نقش يك انبار را براي محفوظات و اطلاعات بي شمار ايفا مي كند، در حالي كه روند درك، فهم و آموختن واقعي آنها توسط خودمان ممكن است طي ده ها سال صورت بگيرد.

رمز واقعي آموزش و رشد تنها جمع آوري اطلاعات نيست و آموزش ذهني يعني آموختن از طريق سر تقريباً فايده اي معادل با صفر دارد. با آموزش از اين طريق ممكن است در نحوه ي برخورد ما با مسائل به ميزاني بسيار ناچيز تغيير ايجاد شود. دانسته ها زماني به راستي آموخته مي شوند و مؤثرند كه ما از قبل براي پذيرش آنها آمادگي كافي را كسب كرده باشيم. اين نوشته به شرايط ايجاد آمادگي و چگونگي ايجاد آن در حد معلومات نویسنده مي پردازد.

 

اهميت آمادگي:


 

همه دوست دارند كه عقايد و نظرات خود را با ديگران در ميان بگذارند، اما در بسياري از مواقع بخشي از اطلاعات و داده هايي كه در نظر عده اي بسيار ساده، قابل فهم، ملموس و آشكار است براي عده اي ديگر پيچيده و غيرقابل درك و فهم به نظر مي رسد! و درست در همين جاست كه اهميت آمادگي براي پذيرش موضوعات در افراد متفاوت خود را آشكار مي سازد. گويي افراد به شكل يكسان قادر به ديدن، درك و دريافت دانسته هاي خود نيستند و از سوي ديگر تمايل چنداني براي تغيير كردن ندارند. اغلب ما اهميت آمادگي را زماني به خوبي درمي يابيم كه يكي از دوستانمان هيجان زده به نزد ما مي آيد و مي گويد من بالاخره معناي آنچه را كه تو چند ماه پيش به من گفتي دريافتم! و اين يعني سرانجام آن بخش از محفوظات ذهني كه تا آن زمان، تنها به صورت انباشته اي از اطلاعات بدون استفاده در ذهنمان جاي گرفته بود ناگهان برايمان معني دار مي گردد و يا بهتر بگوييم قابل درك و پذيرش مي شوند و ما فرياد برمي آوريم: آه فهميدم!


 

اما به راستي چه اتفاقي افتاده است؟! موضوع اين است كه در اينگونه لحظات، تغييري در سطح آمادگي و به زبان ديگر آگاهي افراد صورت مي پذيرد.

 

درك حقيقي يا فهم مطالب و موضوعات به چه معناست؟


 

وقتي به شكل ظاهري موضوعي را مي پذيريم ولي به شكل عملي به آن نمي پردازيم، قادر به برخوردار شدن از هوشياري نهفته در فهم آن موضوع نيستيم. فهم و درك حقيقي، بي شك تاثيرگذار و تغيير دهنده است. چنين دانشي قابل تطبيق و به كارگيري در شرايط گوناگون است.


 

درك افراد از موضوعات به وجود زمينه ي قبلي و نحوه ي مشاهده آن موضوعات توسط هر فرد بازمي گردد. درك افراد بنا به نوع نگاه آنها به موضوعات، متفاوت است. به بيان ديگر بينش ما به زندگي با جايگاهي كه از نظر آگاهي بر آن ايستاده ايم و از آنجا به تماشا مي پردازيم، ارتباطي عميق دارد. از بالاي پشت بام ما تنها مناطق اطراف و همسايگان خود را مشاهده مي كنيم و با سوار شدن به يك بالن و پرواز در آسمان قادر به ديدن همه شهر هستيم. چشم ها همان چشم ها هستند اما مكان بلندتر و جايگاه بالاتر، امكان ديدن چيزهاي بيشتري را به ما مي بخشد و به همين دليل است كه مي گويند «مشكلات هرگز از جايگاهي كه در آن قرار دارند قابل حل شدن نيستند بلكه براي حل آنها بايد از جايگاهي بالاتر اقدام كرد».


 

سطح آگاهي ما درست همان مكاني است كه ما بر فراز آن ايستاده ايم و از آنجا به موضوعات نگاه مي كنيم. از اينروست كه با تغيير سطح آگاهي و هوشياري فردي، نه تنها مسائل متفاوت مي گردند بلكه همه چيز، ظاهري تازه به خود مي گيرد و تغيير مي كند!


 

سطوح آگاهي:


هر سطح از آگاهي، امكان فهم و درك مطالب را در سطحي متناسب با خود براي ما فراهم مي كند. به ميزاني كه آگاهي بالاتر مي رود دريچه هاي جديد گشوده مي شوند و زماني مي رسد كه ما قادر به درك و فهم آن چيزهايي مي گرديم كه تا چندي پيش حتي تصور پذيرش و درك آنها برايمان ناممكن مي نمود. چنين دريافت و فهمي ما را مشتاقانه بر آن مي دارد تا در نحوه ي عملكردمان عميق تر شده و تغييراتي را صورت دهيم. انسان ها در سطوح مختلف آگاهي واقع شده اند. سطوحي كه ارتباطي تنگاتنگ با هم داشته و با در كنار هم قرار گرفتن آنها گستره اي باريك و طولاني شكل مي گيرد كه همچون نواري بهم پيوسته يك طيف را تشكيل مي دهند. جايگاه هر يك از ما در طول اين طيف موجب تعيين ميزان درك و ديدگاهمان در مورد مسايل گوناگون مي شود.


هر فردي با توجه به سطح آگاهي خود، قادر به پذيرش و فهم مسائل، در همان سطح است. هيچ كس قادر به آموزش دادن كامل موضوعي كه در سطحي فراتر از سطح آگاهي فرد ديگري است، نمي باشد. اين كار حتي با بكار بردن هزاران تمثيل نيز قابل انجام نيست، تنها كاري كه مي توانيم انجام دهيم تلاش براي ايجاد تغيير در سطح آگاهي و هوشياري طرف مقابل است. اما آيا افزايش و ارتقا سطح آگاهي افراد كاري ممكن و عملي است؟

ارتباط بين انرژي ارتعاشي و درك و دريافت فردي


انرژي شكلي از نيرو است و نيرو مي تواند براي مصارف گوناگوني مورد استفاده قرارگيرد. فكر كردن، احساس كردن، تغيير ديدگاه ها، سخن گفتن و... هر آنچه كه انجام مي دهيم انتقال دهنده ميزاني از انرژي است و اين انرژي توسط ديگران دريافت مي شود.


اگر چه اغلب افراد متوجه ارتباط بين انرژي و درك و فهم نيستند اما حتي ندانسته ارتباط بين اين دو را تصديق مي كنند. تحقيقات نشان داده است وقتي فردي حال مناسبي ندارد، ناراحت يا افسرده است و يا در وضعيت روحي مناسبي بسر نمي برد ميزان درك و فهم او به طرز محسوسي تغيير مي كند و پايين مي آيد.


موضوع مهم در رابطه با انتقال دانش، انتقال مجموعه اي از اطلاعات و داده ها به فرد مقابل نيست بلكه موضوع اصلي تغيير و ارتقا سطح آگاهي اوست و اين كار نيز تنها با كمك تغيير در سطح انرژي ارتعاشي فرد امكان پذير است. چنانچه ما در بالا بردن سطح انرژي ارتعاشي فردي سهيم شويم افزايش سطح آگاهي، فهم حقيقي او از موضوعات و آموزش مواردي هستند كه بصورت خود به خودي به وقوع مي پيوندند. پس به ياد داشته باشيم كه در آموزش افراد شايد انتقال يك سري داده ها، مثال زدن و بيان تكراري مطالب و حتي نصيحت كردن يا نشان دادن نتايج آزمايشگاهي بهترين روش نباشد.


شرايط آگاهي هر فرد ارتباط مستقيمي با ميزان انرژي حاصل از ارتعاشات آن شخص دارد. زندگي سرشار از تجربياتي است كه به صورتي شاخص و واضح اين ارتباط را نشان مي دهد. تغييرات بارزي كه در افراد با عاشق شدن ايجاد مي شوند، بيانگر همين ارتباط است. اينگونه رويدادها و شرايط به سرعت موجب تغيير ارتعاشات و سطح انرژي ارتعاشي افراد مي گردند و در نتيجه تغييرات بارزي در نحوه رفتار، اعتقادات و ديدگاه هاي شخصي آنها رخ مي دهد.


در اينجا دو مثال ديگر در رابطه با تغيير ديدگاه و درك افراد از موضوعات در ارتباط با تغيير سطح انرژي ارتعاشي آنها آمده است.


۱- وقتي افراد نوعي هيجان عظيم را تجربه مي كنند كه براي آنها خارق العاده و برتر است سطح انرژي شان بطور موقت از ميزان معمول بالاتر مي رود و روندي صعودي را طي مي كند و اين موضوع بر تمام نقطه نظرات و ديدگاه هاي آنها در زندگي تأثير مي گذارد. براي مثال فردي كه براي اولين بار سقوط آزاد خود از آسمان را تجربه مي كند ادعا مي كند زندگي خيلي شگفت انگيز است و هيچ چيز جز عشق، شادي و لذت مهم نيست!


۲- بعد از ملاقات با فردي متعالي و دوست داشتني با ارتعاشات بالاتر، مردم گستره ديد و ظرفيتشان در برخورد با مسائل بالا مي رود. تغيير ديدگاه هاي افراد در مواجهه با اينگونه اشخاص به ميزان تبادل اطلاعات بازنمي گرد بلكه بحث تبادل انرژي است كه چنين مي تواند اثرگذار باشد.


بدين ترتيب ممكن ترين و در دسترس ترين راه براي دستيابي به سطح آگاهي و هوشياري بالاتر و فهم كامل مسايل و موضوعات عشق ورزيدن، احترام و عمل به اخلاقيات و ارتباط داشتن با افرادي است كه هوشيارتر و آگاه تر هستند.

این پست گویای فقط یک نوع نگرش در مورد آگاهی بود.و امید وارم مفید بوده باشد!

لطفا با ارائه ی نظرات ارزشمند خود افق های جدیدی به رویم باز کنید!!! 


+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 0:19 AM  توسط هادی برهانی  | 

مطالب قدیمی‌تر